یاس و داس |
من عادت به نبشتن نداشته ام هرگز.سخن را چون نمینویسم در من می ماند و هر لحظه مرا روی دگر می دهد...شمس
|
|
درباره وبلاگ
![]() عشق و آزادی
این دو را می خواهم جانم را فدا کنم درراه عشقم وعشقم را در راه آزادی (شاندور پتوفی) بابك، بيست و اندي سال دارم . دانش آموخته نرم افزارم و دلباخته ادامه در جامعه شناسي و اخلاق . پدرم مهندس عرفان و ايمان است و مادرم فيلسوف گل و خيال . از زمين اندكي و از آسمان كلي ثروت دارند و تمام ارثيه شان براي من يك ريزه تفكر و يك عالمه تخيل است كه تمام عالم را كفاف نميدهد خوشحالي دروني ام را !! دوستانم همه شاعرند و نويسنده و نظرباز و خرقه تر و بر آفتاب آفكنده اند . همانقدر همه مان عاشقيم كه شما انسانيد و همانقدر انسانيم كه شما عاشق . اين خيال بازي و مداراگري همه اجر فروتني تاريخي اجدادم است كه نه خان بوده اند و نه بيگ . رعيت زمين و سادگي و پاكي و پرهيزگاري بوده اند و مانده ايم . اين گوشه از محيط مجازي هم حكم همان دفترچه تنهايي را دارد و دوستيهاي گاه گاه و بگاه . اميدوارم انسان و عاشق باشيد و بمانيد....علي مددي! منوی اصلی
آرشیو مطالب
آرشیو موضوعی
جستجو
پیوندها
پیوندهای روزانه
آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: ترجمه قالب
طراحی از موتور بلاگفا BLOGFA.COM
|
زمستان است!برادر
شاید تعداد اندکی از شما، این روزهای سرد سال، لابلای درختان بلور آجین و مردم سرما برده و بی حوصله اندیشه کرده باشید که زیستن در کشوری باستانی و تاریخی با فرهنگی کهن و غنی چقدر ساده و البته نا زیباست!! دیدن مناظری تلخ و دهشتناک از انسانی که گرگ انسان است و مردمی که تنها در تاریخ دور و نما آهنگهای سیمای جمهوری اسلامی برادرانه دست هم را می فشارند و بهم لبخند میزنند و تنها در مقابل دوربینهای مصنوعی سیما کمکهای بیدریغشان را نصیب هم می کنند و دیالوگهای انسانی نخ نماشده شان را تحویل هم می دهند . الگوی همه ما بارها تختی ها و فهمیده ها وپوریای ولی ها … بوده اند. تمام کتب مدرسه ای مان آکنده بوده از پترس فداکار و دهقان فداکار و تمام نمونه های فداکار و ایثارگر تاریخمان و تاریخ مذهبیمان مملوتر از حکایاتی سرشار از صحنه هایی عاطفی و اخلاقی. فداکاری، گذشت ،ایثار و عشق به همنوع از واژگان مقدس و البته تنها مستعمل و دستمالی شده در داستانها ئ فیلمهای ماست . پروژه اخلاق زدایی تاریخی ما همگام با هجوم بیگانگان فراوان و خیانت خواص وطنی آغاز گشته و با رشدی سرسام آور به پیش میرود چنانکه امروز در سرمای بیسابقه این ایام، ما بیشتر از هر زمانی در اطراف و اکناف شاهد بی تفاوتی و حتی سوء استفاده ی ویرانگر از این موهبت الهی هستیم . بنی آدمی که بارها تاکید کرده ایم اعضای یک پیکره اند و هم دردی شان را به رخ کشیده ایم مدتهاست آنچنان بی پیرایه از تمامی نشانه های انسان دوستانه و همنوع دوستی فارق گشته اند که انگار نبوده ست هیچ آشنایی! گذشته از افت فشار گاز در کشوری با غنای این مایع طبیعی و بیخیالی دولتمدران به هموطنان اطراف نشین که تنها برای برادران خارجیمان شکم پاره میکنند و از غصه شان میمیرند باید غمگین افول "انسان" باشیم. بیایید تعارف را کنار بگذاریم و راحت خودمان را در آیینه اجتماعی کم عاطفه بسنجیم . الجار ثم الدار این روزها دریغ بیشترمان گشته . شعارزدگی و روزمرگی جامعه ای سرما برده که ابتدایی ترین دیگر خواهی را نادیده میگیرند در تمام مراودات روزانه مان عیان است . از رانندگان تاکسی تا فروشندگان وسایل برقی تا همسایگان خویش خواه و فروشگاههای مواد غذایی همه در این وانفسای طبیعت و احسان، سرگرم سود کم برکت حاصل از بی تدبیری مسئولان شده اند . این مسئله پیچیده ای نیست تنها باید ببینیم چگونه مبتلای زوال اخلاق و ارزشهای اخلاقی گشته ایم؟؟مایی که داعیه دین برترداریم و ملتی باستانی می شناسندمان . برای کمک به انسان، خصوصا یک هم وطن ، هم شهری، نیازی به هیچ تجملاتی نیست. بوق و کرنا و دوربین و مجری و سِن و صلوات نمی خواهد . یک گندم شرافت ویک ارزن انسانیت می طلبد…کم نیست اما هنوز باید باشد. پانوشت1- حالا بیاییم غر بزنیم که تمام سیاحان و شرق شناسان ما را وارونه می شناسند و می شناسانند . پانوشت2- به نظر من اخلاق همواره از سیاست مهم تر بوده و دغدغه من و برشت و سارترو دکتر افروغ و آقای خاتمی و خیلهای دیگر مدتها همین بوده!!( که تنها نوعی رابطه رابطه گودرز و شقایقی دارند یا همچون نرگس و گل به یک جا نشکفند به هم!!) پانوشت3- اگر مجبور شده اید این روزها بخاری برقی بخرید و بی نانی کشیده باشید و با سشوار خودتان را گرم کرده اید لهجه من براتان اشناست . آهان ده برار… |+| نوشته شده توسط بابک در سه شنبه نهم بهمن 1386 | موضوع: اجتماعی اسیر جنبش فرومایگان
بزرگان " نه" را بر می گزینند و حقیران به خواری تن به " آری" می دهند. (سید حسن حسینی)
تاریخ جهان سراسر، آگاهی انسان از استعداد و ظرفیت های آزادی بوده. و در این گستره سهم ما در جغرافیای اندیشه معاصر، انبوهی اسطوره و افسانه و تعاریفی سطحی و کهن بوده از مفاهیمی مقدس بی هیچ تعریض و کاوشی . میراث تار وپود نمایی که نه تنها عقل کاوشگر نواندیش را سیراب نمیکند که خود برابهام بیشینه ای دامن میزند . پذیرش مریدانه و بی کاستی آنچه که هست......(ادامه را بخوانید) ادامه مطلب |+| نوشته شده توسط بابک در جمعه بیست و هشتم دی 1386 | موضوع: اجتماعی تاکوگاوا یا دلیل عقب ماندگی ما
"و سیعلم الذین ظلمو ایٌ منقلب ینقلبون"( شعرا27)" به زودی خواهند دانست که به چه کیفرگاهی و دوزخ انتقامی بازگشت می کنند. تاکوگاوا.... یا مرثیه ای بر مراقبه وطنی!! درست روشن نیست که برای بار نخست سوال تاریخی " چرا ما عقب ماندیم؟" – یا عقب مانده ایم؟ - در کدام ذهن و کدام فرقه و طایفه ای مطرح شد اما مطمئنا بارها به آن پرداخته شده و سطحی و عمقی از کتابهای چند جلدی تا مقالات احساسی و زرد نگاشته شده . اینکه ما بدانیم تمدن باستانی ما چگونه به آرامی به قهقرا لغزید و قدرت و عرفان و علم را یکی پس از دیگری وانهاد و کشوری دست چندمی و استبداد زده با نوعی از آزادی دستمالی شده و احساس خورده گشت شاید به زمانی و توانی بیش از گذشته نیازمند است و غره ماندن به این دارایی نخ نما شده و معلوم الحال که تنها دل پیران ناتوان و شیخان گمراه را شاد میکند درجا زدن و ماندن در تکرار مدار مایوس این سالیان رفته ست. " ـتاکوگاوا" در فرهنگ عرفانی ما معنایی چون مراقبه و خودسازی دارد و در دین مراسمی خودساز چون اعتکاف است، همانگونه که در جامعه شناسی روانشناسانه غربی شاید برداشتی چون انزوا ، عزلت و گوشه گیری داشته باشد . اما تفاوتی که میان مراقبه ایرانی و تاکوگاوای ژاپنی وجود دارد بعد غریب خودسازی فردی و گروهی آن است . که در فرهنگ انفرادی ما چله نشینی و خود سازی و خود سوزی بیشتر دلایلی عرفانی و روانی دارد تا حرکتی انقلابوار با شناختی از توانایی ها و خیزشی ققنوس وار از دل این خلوت کنشمند و نه خلسه منفعلانه . بررسی اینکه چگونه ما از پس هر چاله به چاهی گرفتار بوده ایم و بعد هر شکست سالها مطیعی منفعل و قرقرو!- واژه بهتری به ذهنم نرسید - بوده ایم و به جای ضربات بیدار کننده و کم غرامت، لگد از خودی خورده ایم و دودستی ثروتمان را در قالب معاهده ها و ننگین نامه ها تقدیم بیگانه کردیم، و خود در مقابل خود معدود ِ بیدارمان قرار گرفتیم و صفوفمان را پر رخنه ی داخلی کردیم، بابک مان را اعراب با افشین خلاص کردند و امیرکبیرمان را قماش درباری مطیع در فین و قس الی هذه ، تنها در شناخت شخصیت و روان جامعه چند دست و طبقاتی فکری ما قابل تامل است تا بررسی محیط جغرافیایی و آب و هوای ما . چگونه بوده که در تمام این سالیان تنها جغرافیای ما چون رشته کوهها و کویرها عامل پیشگیرانه بوده در مقابل دشمن فرهنگی و استعماری تا فرهنگ غنی! و ایدیولوژی فکری ما ، همه نشانه هایی از انفعال و لاقیدی و ساده اندیشی مردمی عمیق دارد. کاش خود را به وجود اقلیتهایی خفیف چون مزدک و بابک و جلال الدین خوارزمشاه و لیث صفار و کورش و....در تمام تاریخ وسیع مان سرگرم و دلشاد نکنیم و نگاهی واقع بین وآماری داشته باشیم. چطور بوده که تمام اعماق فرهنگی ما با این همه غنای عرفانی و ریشه های ستبر علمی و خاتمیت دینی در مقابل تروای مسیحیت با این تاریخ محدود-از نگاه ما- با آن دزدان عرفان و فلسفه و علم شرقی ، حتی در مقابل پوشش و اطوارشان اینگونه مسخ شده و مات مانده تمام دروازه های گشایش را خودخواسته باز کرده ایم و در برابر هر تهاجم نظامی و فرهنگی خود را وانهادیم و شل شدیم و تنها در خلال این سالها بر تنفرمان افزوده شد و ناتوانیمان در مقابله ی نابرابر رنجمان داد بی اینکه گاندی وار ذهنمان را خالی از تنفری کودکانه کنیم یا چون تاکاگوا در مراقبه مان به پرورش و آموزش داشته هامان بپردازیم . اینکه ما همواره در سجده مان چشم هارا بسته ایم و کورکورانه مدح بیگانه کرده ایم با رکوع – آن تشکر شرقی- همراه با نیم نگاه به بیگانه قوی تفاوتی آشکار در روحیات اجتماعی ما دارد . که می توان در سکوت و بند هم سیاست سکوت را رعایت کرد و دست و پا و اندیشه بسته نماند . چگونه بوده ما که داعیه یکتا پرستی و ترویج ایمان و دموکراسی داشته ایم بارها خود مورد تهاجم این نوع نگرش بوده ایم و تنها از هر برخورد، بستگی جامعه ای تنگ و نومیدی نیمه روشنفکران فرنگی مآب توشه مان شده. گاه به دام میلیتاریسم افراطی افتاده ایم گاه به دامن ماکیاولیسم وطنی غلطیده ایم و حال که ادامه مونارشیسم موروثی و موبوکراسی عوامانه با جامه ای دین زده گشته ایم . سنتهامان را خود به بهانه مدرنیسم به بهای دگماتیسم و تحجر رها کردیم و از مدرنیته جهانی هم باری بر نبستیم تا معلق میان آن فرانهادن و این بی توشگی بمانیم . بارها ازدل بریدیم و بارها از دین گسستیم . پایه های مقاومت درونی مان را موریانه های ایسم های ناشناخته و مبهم بیرونی ویران کرد و چون تمام ملل تاریخ دار و با سابقه جهان شدیم این که هستیم :"جهان سوم" و با کمی ارفاق ملل در حال توسعه و هنوز درگیر پیمایش این مدار جاودانه هستیم که آزمون و خطای تاریخی مان را مرور کنیم و از گفتگوی تمدنها برسیم به پرتاب نامه های ایدئولوژیک به بزرگان جهان و تحذیر و تهدید خفیف . شاید یافتن این پاسخها سوادی بیش و تخصصی مضاعف تر از توشه من طلب کند اما ایجاد این پرسش هم در اذهان ما رسالتی زیبا و متعهدانه است . ما هیچ گاه سرگرم آن تاکاگوا نشدیم که خود سازی کنیم، مراقبه کنیم ، خود اصلیمان را بیابیم و به اندازه خودمان شویم –این اصطلاح بهنود است- . شعارهای بزرگ و درون تهی را فراموش کنیم کینه سازی و دشمن بافی و ادعای سروری و برتری را بگذاریم . و اصلاح و درمان را از خود آغاز کنیم و رسالتمان را برای خود نگه داریم و صدای ناهنجارمان را که پیامد این سالیان معاصر است کمی فرو ببریم . کمی فراموشمان کنند تا رهاشویم از خود بیمارمان و برسیم به آنچه باید باشیم ، نه آنچه هستیم . به گفته بهنود:«پاداش چنین صبر و ثباتی ، رسیدن به زمانی است که خود به خود فاتحان مغلوبند، متفرعنان خاضعند. دزدان ، آنچه را برده اند به التماس پس می آئرند و بزرگانی کوچکی میکنند. » که مولانا مان گفته بود : آن نفسی که با خودی خود تو شکار پشه ای آن نفسی که بی خودی شیر شکار آیدت آن نفسی که با خودی همچو خزان فسرده ای آن نفسی که بی خودی دی چو بهار آیدت نکته: بهنود در کتاب "دو حرف" مطلبی داشت که بارها برایم جذابیتش مکررگشته و برای هر ذهن پرسشگر وپویا بارها تازه می شود تحریک نوشتن این متن از آن ذهن بوده حتما. |+| نوشته شده توسط بابک در جمعه بیست و هفتم مهر 1386 | موضوع: اجتماعی |
|
|