تبليغاتX
یاس و داس
من عادت به نبشتن نداشته ام هرگز.سخن را چون نمینویسم در من می ماند و هر لحظه مرا روی دگر می دهد...شمس
نوروز عید بهار سبزه ماهی شکوفه....................تنهایی! 

یا  مقًلب القلوب  والابصارeyd1

یا محوًل الحول و الاحوال

یا  مدًبر  الًلیل     و النهار

حًول حالنا الی احسن الحال

 

من بلد نیستم که مثل آدم عید را تبریک بگویم . توی دنیای واقعی هم سختم است چه برسد به این دنیای مجازی و ارتباطای سست پا در هوا  ، اما دوست دارم بنویسم که نوروز مرا یاد چه می اندازد . این نوروز با این حجم زیاد  خبر و سبزی و شکوفه  در دلم چه می کند.....غوغا؟؟!!

1-      دیدن ماهیهای سرخ و سبزه عید و بوی عود و کندر و شوق کودکانه و شلوغی بازارهای شهر همیشه پیام تحویل است برای همه ...

2-   "بوی عیدی بوی توت....بوی کاغذ رنگی". فرهاد بزرگ بود که خودش را نفروخت به زمانه ای که بزرگترین مردان را به سادگی می خرید . زمانه خرید و فروش هنر بود اما فرهاد ایستاد . سال 76 بهارم را تنها با این ترانه سر کردم . هفته پیش توی ترافیک سنگین که رادیو پیام این ترانه را پخش می کرد ترافیک برایم اندازه یک ترانه گذشت ...

 

3-   بهار 64 من دبستانی بودم . اما بهار بوی سبزه و شکوفه نداشت . بوی باروت و بمب بود . بوی بمباران و فرار . – واژآرایی روی ب را ببینید!-  سفره هفت سین لابلای  هراس و سکوت پهن می شد . می گفتند سال ، سال چاقو بوده انگار .

4-   بهار 77 . برای اولین بار بیشتر ایرانیان در زمان تحویل سال روبروی تلویزیون نشستند تا پس از شنیدن صدای دهل و سرنای تحویل سال  کلام سید محمد خاتمی را بشنوند که از امید و آزادی بگوید  برایشان .  این جمعیت به مرور کم شدند تا امسال دوباره تلویزیونها خاموش باشند!

5-   بهار 84 بوی عزا داشت . تقارن عید با محرم برای ما غریب بود . برخورد عیدی باستانی  و ایرانی؛ با سنتی دینی و عربی برای همه عجیب بود . گفتند شیعیان عید ندارد و چه باطل می گفتند . شیعیان علوی  این پیام را عید می دیدند  که حسین قربانی فربه آن  قصاب عاشقان بود .عید برای ما جشن دوباره بود .   جهل و سنت زدگی پیام را نا شنیده گذاشت.

 

6-   بهار 76 با بابا تنها تحویل سال را کنار بابا بزرگ بودیم . با سبزه ای و کلامی . لبخند بابایی  را از  زیر آن فاصله خاک  بر لب او دیدم . جای خالیش را بالای سفره با آن بوسه های داغ  همه حس می کردیم . بابا نجوا کرد "این چه دردی ست که هر سال بهار، با عزای دل ما می آید".    bahar1

 

7-   بهار تمام سالها در پشت چهره سبزش رنگی از تیرگی دارد برای ما . رنگ گس فقر و ناتوانی . که پدری شرمنده کودکش باشد که مادری حسرت لباسی نو را بر اندام نحیف فرزندی ببیند. که دستی دری را به مهر و کرم نکوبد . بهار چه تلخم می شود ..............کجاست علی ی  که بگرید به حال امتش امروز....!

 

8-   چند بهار گاهی عاشقی دارد ! انتظار دارد . می دانی چقدر برای عاشقی جوان بودم اما دلم  دور از هوس و به قول شاملو فراتر از مرزهای تن برای کسی بی تابی می کرد . حالا او نیست و چه بسا که آنزمانها هم نبوده اما روزگار خوبی برای دلم بود . تمرین عاشقی هم شیرین است .

 

9-   کفشهای نو را توی باغچه خاکی کردن که ندانند تازه است....ها! پس  تو هم از مایی رفیق؟  تو هم گاهی از پوشیدن لباسهای تازه ات شرم داری ؟! دلت بهاری دارد بزرگ گ گ گ ....................به خدا

 

10-  بوسیدن لبهای بابا و مامان  و کلام سکوت ......کاش بهار از  روزنه ای نفوذ کند توی خاک دلمان و جوانه بزند که سالی پر بهار در دلمان داشته باشیم . فالی بگیریم وعیدیِ قرآنی را تا کنیم و  چشمی تر کنیم......

 

11-  بزرگترین عیدی برای من همیشه  دیدن کسانی ست که دلم برایشان می تپد و دلشوره سلامتی شان را  دارم . کم هستند اما بزرگند ..

 

12-  بهارهای آینده همیشه زیباترند ....باید بمانیم و خود را امید و نوید دهیم به روزهای سبز تر و انسانی تر و عاشقانه تر...

 

13-  بهار زیباست اما عید برای من هیچ زیبایی ندارد . زمانه عیدی که برای تمام مردم باشد هنوز نرسیده ست . عید برای من روزگاری ست که  هر انسانی  برای انسان برادر باشد .

 koroz1

 

به رسم مجریهای برنامه های سیما می خواهم برای همه ایران دعا کنم و بعد فالی بگیرم و نقشی از خیال بزنم ....

 

« زیباترین دعا همان دعای بالاست که می گوید " حالمان را به بهترین حال محول کن" حول حالنا الی احسن الحال...

خدا کند که در سال تازه دلمان پاکتر و نرم تر باشد که از دیدن تمام زیباییها شاد و از تمام بدیها منزجر شود . همتمان بلندتر و آسمان دلمان آبی تر شود . به آن ارتفاعی برسیم که هیچ لکه ابری نباشد . حال بدمان را تحویل دهیم و حالی خوب تحویل بگیریم از زمانه خودمان . بهار یعنی تحول. سلامتی و زیبایی و نشاط  و انسانی زیستن سهم تمام ایران باد......آمین! ».

 

بهار دلکش رسید و دل به جا نباشد

از آ نکه دلبر دمی به فکر ما  نباشد

در این بهار ای صنم بیا و آشتی کن

که قهر وکین با دل حزین روا نباشد

صبحدم بلبل بر درخت گل ،خدا، به خنده می گفت

نازنینان را مه جبینان را ،خدا، وفا نباشد

اگر که با این دل حزین تو عهد بستی، عزیز من.............

با رقیب من چرا نشستی

چرا دلم را ، حبیب  من، از کینه خستی

بیا در برم از وفا یک شب ، ای مه نخشب

تازه کن عهدی ، خدا ، که بر شکستی.................

                                                                                     (عشق داند، شجریان و لطفی)

eyd2

|+| نوشته شده توسط بابک در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384 | موضوع: خاطرات
حکایت گرگ و کینگ کنگ و بیماری!!!! 

 حکایت اول: VOLF1(رده سنی جیم)!!

 

کلی سربراه و آدم حسابی شده بود . گرگ زندگی شده بود . هر شب دندوناشو مسواک می کرد و به خودش ادوکلن میزد  و روی تخت کنار خانومش می خوابید . عادت کرده بود بلند زوزه نکشه و توی جاهای عمومی آروم بخنده . از وقتی با یه گوسفند ازدواج کرده بود ترجیح می داد گیاه خواری کنه و گوشت نخوره  که چربی و کلسترول خونش بالا نره . عصرها با یه سگ بیلیارد بازی می کرد و کیک و قهوه می خورد. همراه با خانوم گوسفند به خرید و سینما می رفتن و به اون گفته بود که پشماشو هایلایت کنه . تازه فهمیده بود که زندگی با یه گوسفند  سختتره از شکار اونه .......

تازگیها اما نمیدونست چرا وقتی آقای گرگ صداش می کردن کمی خجالت می کشید....

 

دنباله ماجرا از گزینه ها ی زیر انتخاب شود:

1-  سال بعد نزد دکتر جیمز موریس-فوق تخصص جراحی زیبایی در دبی - پوزه شو عمل کرد و پشماشو سفید کرد تا بیشتر در جامعه گوسفندا بتونه زندگی کنه .

2-  حتما بچه دار هم شدن اما من در علم ژنتیک حیرانم که بچه شون چی شده . احتمالا دوتا پسر بچه کاکل زری گرگ زاده و یک بره چش عسلی!!؟؟

3-  سالها با وفاداری و عشق! همراه خانوم گوسفند به زندگی ادامه دادو در یک شب بهاری در اثر حمله قلبی فوت کرد.

4-  یک شب خانومش را آرام مث دکتر هانیبال لکتر- در سکوت بره ها!- تکه تکه کرد و خورد و دوباره برگشت به کوه و جنگل. گرگ شد!!!!!!!

 

حکایت دوم :کینگ کونگ

 

که تو هم عاشق کسی نیستی . پس بدبختی.  آخه بیچاره! کینگ کنگKING KONG  هم عاشق بود که با  اونهمه خطر روبرو شد . درسته عشق کمی – همچی کمی- این زندگی یکنواختتو بهم میریزه اما برای اعصابت بد نیست . تجربه ش مفیده . میتونی حتی از یه مشاور خانواده هم بپرسی که مطمئن بشی. حالا که  کارشناسی ارشد هم قبول شدی میتونی کمی هم وقت برای عاشقی بزاری . تا کی می خوای مث گوسفند بی حس زندگی کنی . زندگی همه ش که کار و تلاش نیست . میدونم می ترسی از دوستات جا بمونی . آها مامانت گفته عاشق نشی. الهی!! وقت برای عاشقی نداری . حسابی بدبختی . اصلا آدم نیستی . آخرش وقتی میفهمی که دلت مث یه دستمال مچاله و خشک تو دلت گندیده و فرصتی برای عاشقی نیست . خوش به حال گوسفندت...

هر که را  در سر نباشد عشق یار              بهر او پالان و افساری بیار


حکایت سوم : wc1

 

 دوستان ، یکی از بیماریهای اپیدمی که هنوز علم در معالجه و کشف ویروسش نا توان مونده بیماری زیبای " دیوار مستراح نویسی" است. من خودم بارها افرادی رو دیدم که ظاهرا سالم و خوشبخت بودن اما علاقه شدید و عجیبی به درج جملات حماسی و سیاسی و عاشقانه روی دیوارهای دستشوییهای عمومی و ترمینالها دارن . شاید فشار معده باعث تحریک اعصاب مربوط به ثبت بشه اما خوب شما از اینکه تصور کنین که کسی درآن حالت مشغول نوشتن هم روی دیوار است کمی مشعوف تر  می شود. –اااای ی ی-

نمونه ای از چند جمله در یکی از دستشوییهای شهر

جملات سیاسی:

·        پای منقل بشین، پای منبر نشین .

·        جوانان غیور در جنگ شهید شدن و آخوندها چاق شدند .

 

جملات عاشقانه :

·        به یاد روزی که با مریم اینجا بودم !!!- نمیدونم منظورش تو توالت بوده یا اینکه- ..

·        ای دریغا که ندانسته گرفتار شدم!!!!!

 

جملات احساسی شدید:

·        بی همگان به سر شود، بی تو هم به سر شود!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

ممنون از توجه شما .

 

|+| نوشته شده توسط بابک در پنجشنبه یازدهم اسفند 1384 | موضوع: خاطرات
خسرو گلسرخی 

سال اول دبیرستان وقتی که دبیر ادبیات آن زمان آقای عاطفی از ما خواست که شعر حفظ بخوانیم از کتاب فارسی ، من شعر " یک با یک برابر نیست" گلسرخی را خواندم. هنوز یادم است که کلاس که اتفاقا در آن هیچ زمانی یک با یک برابر نبود گوش بود و همه ساکت فکر می کردند . 29 بهمن سالگرد 22سالگی شهادت خسرو گلسرخی است که با چشمان باز در برابر جوخه اعدام طاغوت وقت ایستاد . ایران برای رسیدن به شکوه و آزادی بارها شهادت گلسرخیها را دیده و باز هم خواهد دید . به یاد او چند شعرش را خارج از مفهوم شعر بخوانید: 

  متن کتاب    مردی که ايستاده مرد وشعر نوازش نه حرکترا در این آدرس بخوانید . و مجموعه اشعار را هم در این آدرس ببینید .         مجموعه اشعار گلسرخی

 

باید که دوست بداریم یاران

فریادهای ما گرچه رسا نیستgolsorkhi1

باید یک شویم

 

باید که چون خزر جوشان شویم

باید تپیدن هر قلب

اینک سرود

باید که سرخی هر خون

اینک پرچم

 

باید که قلب ما

سرود و پرچم ما باشدgolsorkhi2

 

باید که دوست بداریم یاران

در هر سپیده البرز نزدیکتر شویم

باید یکی شویم

اینان هراسشان ز یگانگی ماست

باید که سرکشد طلیعه خاور از چشمهای ما

باید که لوت تشنه

میزبان خزر باشد

باید کویر فقر.....

باید که دستهای خسته بیاسایند

باید که سفره رنگین...

 

باید که دوست بداریم یاران

باید بهار

در چشم کودکان جاده ری

سبز و شکفته و شاداب

باید بهار را بشناسند

باید جوادیه، سر پل بنا شود

پل

این شانه های ما

باید که رنج را بشناسیم

وقتی که دختر رحمان

از یک تب دوساعته میمیرد

باید که قلب ما

سرود و پرچم ما باشد

 

آمدgolsorkhi2

دستبند به دستش بود

از پشت میله ها

عریانی دست مرا ندید

اما

یک لحظه در تلاطم چشمان من نگریست

چیزی نگفت و رفت

اکنون اشباح از میانه هر راه می خزند

خورشید

در پشت پلکهای من اعدام می شود

 ایکاش

هزار تیغ برهنه

بر اندوه تو می نشست

تا بتوانم بشارت روشنی فردا را

بر فراز پلکهایت

نگاه کنم

در من عقاب منقلبی هست

هرگز زخستگی نرانده سخن

هرگز نگفته آری

ازمن مخواه فرود آیم

بگذار روی زردی بابک را

هرگز به یاد نیا ورند

ابریشم سیاه دو چشمت

یاد آور شبی زمستانی ست

من بی ردا، بدون وحشت دشنه

شادمانه خواب می رفتم

ابریشم سیاه دو چشمت

خانه من است

آن خانه ای،

که در آن خواب می روم

و می میرم.......

این عابران خوب ستم بر

نام تورا این عابران ژنده نمی دانند

و این دریغ هست، اما

روزی که خلق بداند

هر قطره قطره خاک تو محراب می شود

این خلق

نام بزرگ تورا

در هر سرودش، در هر سرود میهنی اش

آواز می دهد

نام تو پرچم ایران

خزر به نام تو زنده ست.

 

|+| نوشته شده توسط بابک در سه شنبه نهم اسفند 1384 | موضوع: خاطرات
بالا