یاس و داس |
من عادت به نبشتن نداشته ام هرگز.سخن را چون نمینویسم در من می ماند و هر لحظه مرا روی دگر می دهد...شمس
|
|
درباره وبلاگ
![]() عشق و آزادی
این دو را می خواهم جانم را فدا کنم درراه عشقم وعشقم را در راه آزادی (شاندور پتوفی) بابك، بيست و اندي سال دارم . دانش آموخته نرم افزارم و دلباخته ادامه در جامعه شناسي و اخلاق . پدرم مهندس عرفان و ايمان است و مادرم فيلسوف گل و خيال . از زمين اندكي و از آسمان كلي ثروت دارند و تمام ارثيه شان براي من يك ريزه تفكر و يك عالمه تخيل است كه تمام عالم را كفاف نميدهد خوشحالي دروني ام را !! دوستانم همه شاعرند و نويسنده و نظرباز و خرقه تر و بر آفتاب آفكنده اند . همانقدر همه مان عاشقيم كه شما انسانيد و همانقدر انسانيم كه شما عاشق . اين خيال بازي و مداراگري همه اجر فروتني تاريخي اجدادم است كه نه خان بوده اند و نه بيگ . رعيت زمين و سادگي و پاكي و پرهيزگاري بوده اند و مانده ايم . اين گوشه از محيط مجازي هم حكم همان دفترچه تنهايي را دارد و دوستيهاي گاه گاه و بگاه . اميدوارم انسان و عاشق باشيد و بمانيد....علي مددي! منوی اصلی
آرشیو مطالب
آرشیو موضوعی
جستجو
پیوندها
پیوندهای روزانه
آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: ترجمه قالب
طراحی از موتور بلاگفا BLOGFA.COM
|
زن دوم و تنهايي
دلام کَپَک زده، آه □ کاش دلتنگي نيز نام ِ کوچکي ميداشت هنگامي که قطاربان نامي به کوتاهي آهي
اينقدر كه ميترسم سهمي به ما نرسد.در كدام ويلا بايد تنها بود با يار.در كدام ماشين بايد در كدام حاده چالوس راند تا رستوران اسب سپيد؟انگار نميشود پياده روي كرد و عاشق ماند.عادتمان داده اند رفاه را زودتر درك كنيم و خيالاتمان را پر كنيم از مفاهيم لوكس.حيف آن همه واژه كه پر از رفاه هستند هميشه.پر از دوري از همه. راستي يادم مانده بود كه كدام نويسنده هاي ما اين گونه هستند كه ماشين و خانه و زن 4سال نديده داشته باشند.كتابشان جايزه بگيرد.انگار خانم طاير پور مكان را تصور كرده بود.اما با اين همه ممنونم كه عاشقانه اي را هر چند كمي غريب و لحظه اي به تصوير كشيده بود.با تمام مضامين تكراري ذهن ايراني ما.ممنونم كه كمي مرا هل داد طرف خودم و البته همه را شايد.... پ ن : اين ابتدايي ترين نوشته من در شركتي ست كه مشغول به كار شده ام و بايد لابلاي اين همه همهمه تمركز داشته باشم وبنويسم. |+| نوشته شده توسط بابک در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387 | موضوع: عاشقانه نه دیگر نمی بینمت!!
نه ! دیگر نمی بینمت خیلی وقت است که قطارهای جنوب سوتشان را سر داده اند و ترا با خود برده اند... می خواهم اناری شوم و در جوی پیاده رو بروم بروم بروم تا جایی دور... بروم و بشوم یک درخت تناور وبهترین خرمالویم را نگه دارم برای تو که دوست داشتی می آیند و قطعم می کنند و ریل راه آهن می گذارند اینجا صدای سوت قطار می آید.... صدای آدمیزاد می آید صدای جویده شدن ستون فقراتم را می شنوم دیگر کمر راست نمی کنم- نمی توانم- می خواهم بشوم یک تصنیف قدیمی از یاد رفته و پشت سیمهای ساز لطفی پنهان شوم و تا تو نیایی بیرون نیایم اما صدای ساز لطفی از میان این همه آهنگ نا هماهنگ به گوش نمی رسد اینجا صدای سوت قطار می آید می شوم یک جفت دمپایی سبز پلاستیکی در پای بچگیهایت با یک گل پلاستیکی و با یک دل پلاستیکی که می تپد برای پاهای خاکی عرق کرده ات گریه می کنی و از مادرت بهانه صندل می گیری از همانها که دختر همسایه تان دارد... صدای سوت قطار می آید نفت می شوم که بسوزم در هوایت می سوزم شعله می کشم و سر بر می آورم از دود کش پالایشگاه که ببینمت از خانه بیرون نمی آیی که بوی"گیس*" هوا می آزارد مشام تورا..... نه! دیگر می بینمت تو در آغوش یک کوپه نشسته ای و به لحظه های خوب آینده فکر می کنی من روی ریل می دوم می دوم می دوم نمی رسم به تو ... و تا ابد تمام قطارهای جنوب در گوشم سوت می شکند...... حسامعلیشاه! عاشق بود، عاشق . قرار بود دخترک برایش تسبیح بیاورد که بماند یا شمع ،که برود . حسام عطر زد، خندید و رفت که تسبیح بیاورد. شب ، خراب پر از خستگی و راه ،خاموش خوابیده بود کنار باغچه سیب . کنار دستش یک شمع بود . تمام
*جنوبیها به گاز" گیس" می گن. |+| نوشته شده توسط بابک در جمعه هجدهم فروردین 1385 | موضوع: عاشقانه |
|
|