یاس و داس |
من عادت به نبشتن نداشته ام هرگز.سخن را چون نمینویسم در من می ماند و هر لحظه مرا روی دگر می دهد...شمس
|
|
درباره وبلاگ
![]() عشق و آزادی
این دو را می خواهم جانم را فدا کنم درراه عشقم وعشقم را در راه آزادی (شاندور پتوفی) بابك، بيست و اندي سال دارم . دانش آموخته نرم افزارم و دلباخته ادامه در جامعه شناسي و اخلاق . پدرم مهندس عرفان و ايمان است و مادرم فيلسوف گل و خيال . از زمين اندكي و از آسمان كلي ثروت دارند و تمام ارثيه شان براي من يك ريزه تفكر و يك عالمه تخيل است كه تمام عالم را كفاف نميدهد خوشحالي دروني ام را !! دوستانم همه شاعرند و نويسنده و نظرباز و خرقه تر و بر آفتاب آفكنده اند . همانقدر همه مان عاشقيم كه شما انسانيد و همانقدر انسانيم كه شما عاشق . اين خيال بازي و مداراگري همه اجر فروتني تاريخي اجدادم است كه نه خان بوده اند و نه بيگ . رعيت زمين و سادگي و پاكي و پرهيزگاري بوده اند و مانده ايم . اين گوشه از محيط مجازي هم حكم همان دفترچه تنهايي را دارد و دوستيهاي گاه گاه و بگاه . اميدوارم انسان و عاشق باشيد و بمانيد....علي مددي! منوی اصلی
آرشیو مطالب
آرشیو موضوعی
جستجو
پیوندها
پیوندهای روزانه
آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: ترجمه قالب
طراحی از موتور بلاگفا BLOGFA.COM
|
يك عاشقانه آرام براي "نادر ابراهيمي"!!!
برای شادمانه و پُر زیستن، در عصرِ بی اعتقادیِ روح، در مِه زیستن، ضرورت است. از کتاب «یک عاشقانه آرام» اثر «نادر ابراهیمی» خبر را ميخواني . اين تاثير گذار تر از شنيدن است از تلويزيون يا راديو يا هر كسي يا هر پيامكي . اينكه تو لابلاي ورقهاي كاغذي ،ناگهان بداني و بخواني كه اتفاقي افتاده فراتر از خيالت . و مكث ميكني. خبر را براي خودت هضم ميكني. بالا پايين ميكني تا آسانتر شود برايت اما . فلاني مرده يا فوت كرده يا تمام كرده يا خلاص شده يا رفته توي آسمانها يا ...هر طور ديگر ميتواني براي ديگران بگويي اما خب ابراهيمي انگار ديگر نيست . ...به همين سادگي. وقتي خاطرت مي ايد مدتها با كتابهاش زندگي كرده اي و انها را براي خودت واگويه كرده اي يك لقمه خشك بغض مي پرد توي گلويت ....تنهايي...سيگاري ميكشي و زل ميزني به لكه هاي كهنه روي ديوار....انگار نسل قله ها دارند يكي يكي تمام ميشوند و بايد عادت كنيم كه در عصر بي ارتفاعي زندگي ميكنيم...عصر متون متوسط با ادمكهاي كوتوله ....عصري كه شبيه تمام خود ماست.اين روزها حرفهام درون خودم مانده اند و كمي بوي نا گرفته اندو البته بوي دود!!! " اگر می خواهی عاشق خوبی باشی یا خوب عاشقت باشند، حتی در نوجوانی - سنی که عشق، چیزی جز برق نگاه، لمس دست، و تشنگی لبها نیست - به خویشتن بیاموز که علیرغم همه دلمشغولی ها، بچه ها را با تمامی پهناوری بی کرانه ی قلبت عزیز بداری. این کار، به آسانی، شدنی ست - مثل از بر کردن یک غزل ناب مولوی. ادامه مطلب |+| نوشته شده توسط بابک در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387 | موضوع: عمومیجات بهاريه
لوكيشن:كنار پنجره باز. ....لم داده روي يك كپه نرم
زمان:كمئ مانده به آغاز تحويل سال
برداشت اول:
موسيقي زمينه ذهنت بهار دلكش است...رنگ تار ميپيچد توي سلولهاي خاكستريت.تنهايي بهار هم طعم گسي دارد.انگار بهار آمده تا پشت پنجره باز اما سركي داخل نكشيده. مانده روي ديوارهاي نم زده و ولو شده زير آفتاب بي رمق....
دلت ميخواهد بهار را...نوروز را....تحول را به همه دنيا تبريك بگويي. همه را از راه دور ببوسي. قبور رفتگان را آب و گلاب بزني و فاتحه بخواني و چشم خيس كني.دلت ميخواد مقل هر سال براي خودت.....تنها خودت(چه تنهايي) دعا كني و بعد براي همه.احساس كني سلولهايت ميخواهند نفس بكشند.انگار كله ات را تراشيده اي و رفته اي زير تگرگ ايستاده اي و دانه هاي درشت باران محكم ميخورند روي پوسته حساس سرت.دلت سفره هفت سين ميخواهد. دلت ماهي سياه كوچولو ميخواهد. دلت چقدر چيزهاي خوب مبخواهد. چه دل قشنگي داري.دلت يك كلبه ميخواهد توي بهشت. همين نزديكيها. دلت ميخواهد اصلا يك عالمه كدورت داشته باشي از همه كه حالا فراموش كني. همه را ببخشي...دلت ميخواهد درست مثل بچگيها بروي و با خاك باغچه كفشهاي تازه ات را خاكي كني....
دلت ميخواهد بدوي تا خانه بابابزرگ و عيدي بگيري و دست و دهانت را ببوسد و زبري صورت مهربانش را حي كني. بوي مهر مادر بزرگ را ببلعي از آسمان...دلت ميخواهد ....دلت ميخواهد تنها نباشي. يك كسي..انساني...دلي...چشمي..كنارت باشد حالا.فال بگيري برايش و حافظ بخواني و موسيقي بشنوي...بهار دلكش...بنان...مرضيه...فرهاد...سبز كني...شكوفه بگيري
تند تند شيريني نخوديهارا بدهي پايين ورويش چايي بخوري و جبيت را پر نقل و شيريني كني.
دلت ميخواهد بروي و عيد را به دوستي در زندان تبريك بگويي. يا نامه بنويسي براي دوستي آنور زمين.يا يك كارت پستال قديمي الهه ناز براي استادي بگيري...
اينجا انگار همه چيز داري اما عيد نداري،تحول نداري...سبزه داري...ماهي داري...بهار هم كمي داري...اما...
دعا كن تمام امسال باران نبارد. چند روزي براي ديدن آسمان مجا ل بدهد.دعا كن كسي نرود از خاطرت و از خاطر كسي نروي...دعا كن تمام سالت ابو عطا نباشد
همه چيز باشد. چهار گاه باشد..همايون باشد...حتي بلوز باشد و جاز...
دعا كن دلت براي خودت
دعا كن شايد بهار آيتده واقعي تر باشد. انساني تر باشد.عاشقانه تر باشد اصلا...
دعا كن سال بعد منتظر تبريك كسي باشي كه انسان باشد.محرم باشد و امن باشد
دعا كن عيد سال بعد عادل تر باشد. انسان را ديگرگونه بخواهد.دعا كن سال آينده زندگي جاري تر باشد..عطرآگين تر باشد..ديدارهايش بيشتر باشد...
تحويل سال را كسي مقل آقاي خاتمي تبريك بگويد و شجريان و حافظ
يا فرهاد ببيني وشاملو و عاشقانه آرام
نكند دوباره زمزمه كني
"بهار دلكش رسيد و دل به جا نباشد"
يا" چه بي نشاط بهاري كه بي رخ تو رسيد"
|+| نوشته شده توسط بابک در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387 | موضوع: عمومیجات یلدا و قربان بلند و مبارکباد!!
شب شب یلداست غیر از گیسویش با ما مگو در شب قدر جنون جز قصه لیلا مگو حرمتت واجب بود، هرچـــــند ای پیر خرد یا سخن از عشق گو با دردنوشان یا مگو در شب هجران دوصد ره چشم عاشق دیده ام فجر ما امشب دمد بیهوده از فردا مگو سید عباس معارف من نمیدانم چند چندم ملت فخیمه ایران غیر از عید نوروز در سایر اعیاد اسلامی و نیمه اسلامی به هم عیدانه میداده اند و به دیدار و دیده بوسی هم میرفته اند که سالهاست "سیما" از خاطرات اعیاد آن سالها می گوید و ترویج می کند. این که قربان و غدیر و فطر مبارکند که هستند کلامی نیست اما برادر بگذارید کمی از آن ایرانی بودن لعنتی هم که همه ش فراموش شده و تهش مانده این چند مراسم کمرنگ بماند ته جانمان ، که سالها بعد به خاطر بیاوریم، ما! قبل از اینکه مغول و ترک و عرب فریفتنمان!! کمی ایرانی بودیم و اهورایی داشتیم که پندار و کردار و البته رفتار نیک توصیه مان می کرد.
(آموزگار بد، گفته های ورجاوند را واژگونه میکند و با گفته های خود راه و روش زندگی را آشفته میکند و مارا از سرمایه گرانبهای راستی و دریافت اندیشه نیک بازمیدار. ای مزدا!،ای اشا!با سخنانی که از دلم برمیخیزد از اینان به تو گله می آورم)اوستا این شب چره یلدا و فال و با هم بودن اگر ذره ای ما را خاطر هم بیاورد و کلامی از جنس امید بینمان رد و بدل کند اندازه همین قربان مبارک است؛ که عید حقیقی روزی ست که همه شادند و آزاد و این روزها بسته تقویمند و بی رنگ و بو. قربان عاشقان هم روزی ست که ما پاکیمان را عرضه کنیم بر متعال که آن قصاب عاشقان فربهان و نیکوان می پسندد نه صیدلاغر و ناتوان؛ نه آنکه بارها چون خر عیسی به مکه برندمان و باز ...باشیم- بلا نسبت-. که به گفته نووالیس هر جسم عزیزی مرکز باغ بهشت است. درون این یلدای بلند هم غم است که ناتوانی پدری از هزینه این شب تنها رو سیاهی دارد برای ارباب رسانه سیما که از یلدا تنها شب چره! میدانند و نشان میدهند و سفره های آنچنانی و بیگانگی با توانایی بیشینه ملت نجیب و بیتفاوت آریایی که صحبت حکام ظلمت شب یلداست نور ز خورشید خواه، بو که برآید هم صحبتی با پیران جهاندیده و ذکر مصیبت سالیان آوار شده و دریغ از کورسویی اندیشه و ایمان و تبادل مهر و امید و غرقه گشتن در موسیقی و تفال دیوان حافظ ....را ترجیح دهید بر اتلاف زمان در پای گیرنده ها ی وطنی و فرنگی و دیده سپردن به جُنگهای آبکی ؛ که شبی بیاسایید ازاخبار آنکه چند برادر فلسطینی و عراقی و افغانمان** به دسیسه کارگزاران قدرت گرفتارند و جان می سپارند یا آن آقای مهرورز از جنسِ مردم!! کجا رفته و درون کدام قرن زیست میکند که تمام آیین زمامداری و دموکراسی و جمهوریت حکم همان کشک را دارد برای ما که باید هلهله گویان پی اسب ایشان و بزرگان بدویم که کرامت انسان و وجاهت مان سالهاست به سخره گرفته شده . آری ! این چنین است برادر. شبی خودمان باشیم اگر حوصله داریم!! هم زمانی قربان عید و بلندی شب یلدا هم از آن حکمتهای نادانسته ماست . گرچه عجب است از علم نجوم و جغرافیا که چگونه عیدمان هم چون خودمان از دنیای اسلام جا مانده آن هم مدتها . خدا کند لابلای این همه مصیبت دلمان هنوز یادگاری از آن بهاران رفته داشته باشد و خزان با دل ما نکند آنچه با زمین کرد. از غم عشت دل شیدا شکست شیشه می در شب یلدا شکست پانوشت1: ببخشید که شبیه نوشته های دکتر کزازی شده. خدارا شکر که شبیه نوشته های برادر شریعتمداری نشده البته!! پانوشت2: درباره یلدا هر چه بگویم بیشتر شبیه sms های بیمزه می شود که برایتان آمده . پانوشت3: باز هم ببخشید . اینقدر زور میزنم با امید بنویسم که همه تنم خیس عرق میشود از فشار. نامید نوشتن ساده تر است همیشه و حکایت نیمه خالی سطل ..... پانوشت4: مدتهاست از ستاره خبری نیست و از خیلی دوستان دیگر . کجایی ستاره؟ پانوشت۵: از مولانا: زان چنان در پیش او شیرین و خوش جان میدهیم کان ملک مارا به قند و شهد و حلوا میکشد خویش فربه می نمایم از پی قربان عید کان قصاب عاشقان بس خوب و زیبا می کشد
** من میدانم بنی آدم اعضای یکدیگرند اما انگار بعضی بنی آدم ترند همیشه!! |+| نوشته شده توسط بابک در جمعه سی ام آذر 1386 | موضوع: عمومیجات تولستوی و خدمت من و تمتع!!
آه! چه تنهایم من چه تنهایم چه تنها! واینک از تو تنها تر خدایا از تو بی کس تر خدایا! جز این ملت کسی هست آیا؟! گورستان چراغها- شیرکو بی کس- بیست ویکم مژده مژده دوستی میگفت تا چشم به هم زدی این دوسال هم گذشت . از این درد دار تر هم هست، که عمر آدم با چشم به هم زدن برود . این دوسال رفت . اجباری سابق یا خدمت مقدس فعلی هم تمام شد و من زکات عمرم و سلامتی زیستن در حکومت ولایت فقیه—جو نوری زاده گرفتنم- را ادا کردم . ورورد من به جماعت جوانان بیکار و البته نه بیعا ر را به خودم و جامعه بشریت تبریک می گویم. حق قوی تر بر قانون محبت!! "در واقع از همان وقتی که مقاومت بوسیله زور مرسوم شد قانون عشق بی ارزش گشت و از محتوای خود خالی شد و زمانیکه قانون محبت بی ارزش شود دیگر هیچ قانونی جز قانون«حق قوی تر» باقی نمی ماند.مسیحیت 19قرن چنین زیست" .این تکه ای از نامه تولستوی بزرگ به گاندی ست، که بیشترین سهم را در اندیشه و رفتار مهاتما داشت . رمان رومن رولان را حتما سالها پیش خوانده اید. واگویه سادگانه!!! امشب حال غریبی دارم.مدتهاست که گرفتار این حال نشده ام که بیدار بمانم تا نیمه شب و پر کنم جانم را از نی موسوی و نوای شجریان و احوال مجنون بی لیلا بخوانم.حالم رو به خرابی می رود و آخرش می رسد به اشک زیر پتو و دندان گزیدن بالشت که هق هق مرد روا نیست که شنیده شود. عاشقی میگ فت خدا در قرآن گفته: بنده من!اگر عاشقت شومتو را میکشم. اینها کجای این قرآنند که هیچ شیخ و واعظی بر ما نخوانده.پسیر شده ام این ایام.یک روح خمیده و خسته و کم طاقت درونم آمده و پرم کرده از بیدلی و دلمردگی و پوچ گویی و عصب زدگی. کوژ و کژ شده ام.تا شده ام. اینقدر خودم را واکاوی نکرده ام که خودم را کامل گم کرده ام . دور مانده ام از احوال و روزگارم. نه اعتکاف و نه عزلت و نه چله نشینی و ......نجات می خواهم از کمند سلطانی ک هر چه دست و پا میزنم محکمتر اسیر میشوم.اسیر روزمرگی و روز مردگی. به قول آن مجنون دو کله: کسی نیست دست ما رو بگیره ببره حالمونو خوب کنه. قصه مجنون میخواندم که آهوان آزاد کرد وچشمشان بوسید که شباهت چشم لیلا داشتند. اسب داد و پی صحرا گرفت . کجای این جنون ساده است . کجای جهان این جنون شرقی را دیده اید؟. سادگی دشوارترین رسم روزگار گند برده ماست. یاعلی کاین چشم اگر نه چشم یا راست زان چشم سیاه یادگار است بسیـــار بر آهــــــوان نظر کرد وانگــاه ز دامشان رها کرد رفت از پس آهـــــوان شتــابان فریاد کــنان در این بیابان 16 آذر – حذف سهمیه بندی بنزین – تحریم - آزادی کاظم دارابی تروریست – سفر احمدی نژاد برای تمتع – تروریسم خوب و بد – انتخابات آینده مجلس – شکست استقلال – جامعه بسته و دسمنانش – جنس دوم – دانشگاه دولتی دولتی - .....شوخی میکنید؟ اینجا ایران است برادر؟؟ |+| نوشته شده توسط بابک در جمعه بیست و سوم آذر 1386 | موضوع: عمومیجات امام و خوديسم و ازدواج موقت و 3 خرداد
من به من،من به تو،به تن، وطن مربوطم |+| نوشته شده توسط بابک در شنبه نوزدهم خرداد 1386 | موضوع: عمومیجات معلم ، ونه گات،سال آزادی و محمودخان!!
1- معلم خوب ، معلم مرده است!! فرزند دو معلم بودن ، گذشته از تمام مزايا و كاستيها ، ديد ژرفي از اينگونه زيستن به من داده كه به عنوان يك كارشناس در زمينه بچه معلم بودن در هر ميز گرد علمي و غير علمي مي توانم شركت كنم و مناظره كنم با هر بچه مايه دار و بچه فكلي و بچه كارمند و آقازاده و..... به گفته كاسترو «تاريخ مرا تبرئه ميكند» چنانچه كذب گفته باشم!! شو تلويزيوني سيما را هم ديده ايد كه اينقدر مضحك بوده كه برادران ارزشي در روزنامه حزب الله هم فهميدند كه اين نمايش ساختگي نه تنها فقدان كاريزماي احمدي نژاد را رفع نمي كند كه از ديدگاه شرعي نيز داراي مشكلات عديده است . چه اينكه بوسه زدن بر دستان نحيف و پاك بانويي كهنسال حتي با دستكشي تيره!! اگر شرعا مشمول گناه نباشد چون بر دستان زن است چندان زيبنده رياست جمهوري عدالت گستر نيست . كاش صدا و سيماي حكومت كمي شعور براي طيفي هر چند كم از ملت متصور بود!!! شرم الشيخ واقعي اينجاست برادر!! 2- سال آزادي انسان، سال انسان!!! بهنود در انتهاي نوشته اش سال نو، سال ازادي انسان و سال انسان را به ما تبريك گفته اما ، مطمئنا، در زمان نوشتن اين جمله چندان اميدواري رئاليستي- اقلكاً ًدر چارچوبه بسته و بومي ما- نداشته ،كه در زمانه معاصر ماانسان و كرامت انساني ارزش والايي براي آقايان راس نشين ندارد كه اينگونه فرديت و ازادي اراده انسان را به سخره گرفته اند كه نام نهادن سال انسان پارادكسي كميك براي ماست گرچه همواره تمام سالها سال انسان بايد بماند . هر چند مجله تايم سال را بايد سال نجابت مستمر و كسل كننده ملت فخيمه ايران نام مينهاد! وينگشتاين در "تراكتاتوس" اش گزاره ها را به سه دسته معنادار، بي معنا و گزاره هاي مهمل تقسيم بندي مي كند . گونه سوم در اين تقسيم بندي زباني- بي نياز به توضيح- رواج بسياري در جامعه فرادست و حاكم دارد .حوصله مثال آوردن و توضيح بيشتر ندارم. فقط كمي روزنامه ها را بخوانيد تا پي ببريد به اين همه گزاره مهمل كه ساعتها توسط دولتمردان و شيوخ ما ابراز و صادر ميشود . بهار امسالمان گذشته از باران حاوي مقاديري اتفاقات گزنده ديگر هم بوده . از آبگيري سيوند تا فيلم كمدي 300 تا جشن بزرگ هسته اي و شعارهاي بيلبوردي براي آمادگي در برابر تحريم و شايعه افزايش نرخ بنزين و نان و هر چيز ديگر ، مبارزه با مفاسد اجتماعي كه پنهان شده در تكه اي از موي بانوان و بازوان آقايان.....يك سونامي هم اينجا نمي آيد همه مان را بكشد راحتمان كند(دعاي بچه فكلي بازي) امسال بهار اينقدر باران باريده كه ترسم گرفته نكند ، نه تنها پاسارگاد بزرگ و تخت جمشيد كه تمام كشورمان را زير آب ببرد . از تلاش شبانه روزي دولت و حكومت براي نابودي فرهنگ كمال امتنان را داريم كماكان !! واقعا به طالبان مديونيم كه اينقدر اجحاف كرديم در حق شان! 3- شب مادر كورت ونه گات از 7 آمريكايي باقيمانده از بمباران بزرگ قرن در "درســدن" آلمان در جنگ جهاني دوم بوده . در بمباراني كه قربانياني حتي بيشتر از هيروشيما داشته و او تمام اين را با چشمان نگران خويش ديده بود كه چگونه انسان گرگ انسان است . سالها بعد او نويسنده بزرگي شد كه متن تمام نوشته هايش تصويري از ديده هايش از جنگ بود . "شب مادر" ونه گات شايد يكي از زيباترين يا زيباترين رمان درباره جنگ جهاني ست . ونه گات سالها سيگار مي كشيده و با آنكه ميدانسته ميتواند آب هويج بخورد يا پسته اما باز به خاطر رهايي از سر دردها و افسردگيهاش باز هم سيگار ميكشيده اما دو هفته قبل او نه به خاطر سيگار كه به خاطر سقوط از ارتفاع فوت شد . "سلاخ خانه شماره 5" و "شب مادر" اش را از دست ندهيد . 4- Outism خيلي اتفاقي ، امشب متوجه شدم كه من اگر در كشوري جهان اولي زيست داشتم مبتلا به بيماري "اوتيسم" بودم اما از آنجا كه در سرزمين گل و بلبل هستم اين بيماري هيچ معنايي ندارد . اوتيسم مشكل در ايجاد ارتباط با ديگران، قاطي شدن احساسات دروني ، منزوي شدن،اختلال در تخيلات و....كه بيماري نادري ست . خوشحالم كه بيماري نادري دارم كه تازه كشف اش كرده ام . شايد با كمي مطالعه بيشتر چند بيماري با پرستيژ تازه كشف كنم!! پانوشت0: اين مطالب يك هفته قبل نوشته شده اما كمي بيات شده!! پانوشت1: اين مدتها درگير دردهاي مبتذلي بوده ام كه واگويه هر كدام به اندازه درگيريشان كلافه ام ميكند . سالمم و زنده . اگر چه دير هستم اما مانده ام دوستان پانوشت مهم: غصه ام گرفته از فليتر شدن برخي دوستان بزرگوار . اميدورام كه آدرس تازه شان را برايم بگذارند . گرچه اين همه بلاگ فيلتر شده براي من و اين بلاگ افتخار بزرگي ست . پانوشت 2 : من جايي هستم خارج از زمان . چندان از تازگي كلامم حيران نشويد وبه به روز بودنم نخنديد . با تشكر پانوشت3: شرمندگي نهايي پاسخ ندادن محبت دوستان است . دير سالي پيش از اين اسبان جنگي را به عمقا عمق روحم بازگرداندم مي دانم روزي دوباره رهاشان خواهم كرد....... |+| نوشته شده توسط بابک در جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386 | موضوع: عمومیجات ویژه نامه نوروز و بهار دلکش......
1. سالي نوروز بي چلچله، بي بنفشه مي آيد!! بهار آرام و نرم ميرسد . گمانش نمي كني كه ميبيني رسيده و فرو رفته اي در بهار . به همين سادگي زيبا! پشت اين همه عرفان و علت براي ما نوروز معني سفر است، معناي پيوستگي و گاهي خلوت و تنهايي و چند دُردانه ي دَرد! شبيه اين همه شعر تيره نوروزي كه بهار براي بزرگان ما تصويري فرادست و فرودست دارد كه گاهي آوارمان ميشود ، گاهي بي نبيد و سبزه ست و گاهي پر از شيدايي و دلبازي و ...هجراني!. نميدانم سفر امسال كجا روانه ميشويم اما كاش سري به خودمان بزنيم كه نكند بهار دلكش بيايد و دلمان به جا نباشد . اين روزهاي ساده را افسوس نخوريم اي كاش!! 2. «قهرمان داستانهام دارند يكي يكي تمام مي شوند» . اخر "مخمصه" را خاطرم مانده كه آل پاچينو ،خسته، دنيرو را نگاه ميكند كه دارد تمام مي شود واين را واگويه ميكند . ترسم گرفته اين ايام، كمي . كه نكند قهرمانهاي ساده و پاك ذهنم تمام شوند . خيالم دارد تهي ميشود از آن همه قهرمان . دوستهام دارند زندگي ميسازند . من هنوز اين سوي زندگي مانده ام اما. من كجا و فرنگ كجا.من هنوز بوي كوچه هاي بخارا ميدهم خانم! . گاهي شبيه پاچينو ميشوم كه خودم قهرمان هام را كم ميكنم . تنهايي بوي بهار گرفته و سبزه ....سال عاشق كشان بود پارسال. از عمران صلاحي تا ملاقلي پور تا .....به قول مارسل خليفه:«اگر توانش را داشتم مرگ را نابود ميكردم پيش از آنكه شما را لمس كند» دفتر من دفتر من در وسط باد ورق ميزندش تند وتند باد چه بي حوصله است باد؟ نه، بي حوصله من بوده ام!* 3. اينجا چراغي روشن بود....است!! آخرين زخمه لطفي كه تمام ميشود پدر مي پرسد اين ابو عطا چه خراب ميكند آدم را ، كدام است؟ " عشق داند " براي ويراني صد آدم سالم كفايت ميكند . سال با ابو عطا آغاز شده. پدر از مولانا تفال ميگيرد . هراس دارم . دلم جنون مي خواهد . راستي چرا ما تمام مجنونها را دوست داريم . نه اينكه جنون از گمشده هاي "آدم" است؟! . آن روستايي ساده دل و عارف مسلك اينقدر تلنگر به ما زد كه ويرانمان كرد آخر سر . چرا تمام عرفان شرقي نهفته در دل ديوانه ها ست . انگار در اين سرزمين باستاني عقل و عشق هيچگاه همراهي نميكنند . اين چراهاي تاريخ براي ذهن ما كمي بزرگند هنوز....چراغ ما هنوز روشن است . گريه تان نگرفت از بوسيدن گوسفند ؟!؟!؟!عشق اين است . چقدر حرف نميزني هيچ......! 4. ارغوان! بيرق گلگون بهار سال بي تو عادتمان دارد ميشود، سيد ! . سال بي بزرگان دارد عادت ميشود . اينكه هر سال نامهاي پر افسوس را مرور كنيم غصه دارد . اين شبها افسوست را بيشتر داريم كه چهره مان به گُل نشسته از كلام رييس دولت مهرورز در مقابل نگاه مردم فرانسه كه ابتدايي ترين كلام را مكرر ميكند و ما غصه داريم كه اين موجود فرا انسان مهرورز چرا نصيب اين زمانه شده !!دلم ميخواست بلند نعره كنم كه اين كلام و انديشه ايران نيست . اين تراوشات ساده انگارانه ابتدايي حقيرمان ميكند سيد جان . همه دارند تلاش ميكنند اينجا تا بحران آقا را!!! در مشهد ماست مالي كنند. كجايي تا اعتراض كني بر تحريف مكرر تاريخمان در ينگه دنيا . تاريخ ايران ِ اينها به نقل از "هامون" ،از صفويه ست تا ما . كجايي ارغوان؛ پنجه خونين زمين؟ 5. ديگر وقت خواب است بچه ها ، برويد بخوابيد!! نيما هميشه دلش براي ماهيهايي كه تُـنگشان ميشكند و پرپر ميزنند توي قاب كوير تلويزيون ميتپد . ستاره ماهيهاش هميشه ميميرند. قرار است امسال ماهيهاش بمانند . آن ديگري ماهي هاش تا صبح گريه ميكنند.صداشان را شنيده شبي. اما ماهي ي اصلي گاهي درون تُنگ دل ماست . خوابش نميبرد و درست مثل ماهيِ " صمد" تا صبح به فكر درياست . هر چقدر هم ماهي پير بگويد بخوابيد؛ بيدار مي ماند باز . حال ماهي ت چطور است رفيق روز تنهايي؟ دانستي ماهي سياه كوچولو كجا رفته؟ 6. اين چه رازي ست كه هر سال بهار با عزاي دل ما مي آيد... بهرنگ آدم را ناخواسته ياد بهزاد مي انداخت . حتيsms نوروزش شعر بهزاد بود* . با خنده مي گفتم عيدانه ات بوي زغال مي دهد رفيق . باد نوروزي براي بهزاد آشفته گر خواب رنگينش بود انگار . شايد همان هم بود كه بهار را طاقت نياورد و زير آوار بهار ماند . از زمستان گذشته بود كه در بهار برود . ميان اين همه حكمت و ناداني اين هم حكمتي ست براي ما و بي چارگي اين عقل دور انديشمان .شايد اخوان ميدانسته چيزكي كه آن سالها برايش گفته بود«عيد آمد و ما خانه خود را نتكانديم»!! سرهنگ آئورليانوي " صد سال تنهايي" تمام كرد!! تو گيان وه در نوي ده ن وي سال پر عذاوه.....* 7. نسل سوخته محمود دولت آبادي!! رشته ي نسل ما بي قله مانده آقا .ايمانمان سست شده؛سطحي نگريم . عمق نداريم....ميدانيم، اما به كلام شما ما هم ميتوانيم گاهي در مقابل خردشدن مقاومت كنيم . ميدانيم خرد نشدن هم ميتوانيم اما اين ماترك نخ نما دستمان رادر سنگ گذاشته ؛ . اين ديالوگ را واگويه ميكنم تا باورم شود كه پيام حسين در عاشورا را فهم دارم كه « در نتوانستن هم توانستن وجود دارد» . دولت ابادي اندازه تمام شعور ما ميداند . حتما "در نهانش نظري با من دلسوخته بود"....حتما... به قول شاملو«آري زيستن سخت ساده است... و پيچيده نيز هم» دعاي ابتداي سال و فال حافظ و عيدانه بزرگانه و ديدار دوستان و تپش دل و سبزه سهم امسالمان....كاش به جاي دعا كمي تخيل كنيم.....علي مددي پانوشتهاL(ترتيب ستاره ها) · هان و هان اي باد نوروزي! در چه مي كوبي سرايم را؟ خواب اين ويرانه را، خوابي همه رويايي و رنگين از چه رو با هاي و هويخويشتم آشفته ميداري؟ با منت اين شوخ طبعي چيست؟ گفتمت صدبار و ديگر بار ميگويم كاندر اين بي روزن خاموش هيچ دل را شوق ديدار بهاران نيست گفتمت اي باد نوروزي پنجه بيهوده مكش بر در سرمده آواي افسون ساز خود را از پس ديوار كاندر اين بي روزن خاموش روشني در كار ياران نيست نغمه در ناي هزاران نيست هيچ دل را شوق ديدار بهاران نيست...... · تو از اين سال پر عذاب رهايي نداري ( تكه اي از غزل پرتو) · عمران صلاحي · تمام |+| نوشته شده توسط بابک در سه شنبه هفتم فروردین 1386 | موضوع: عمومیجات جلاد و متهم و لذت ناداني
1- شب به خير آقاي جلاد!! فرزاد حسني براي من تازگي ندارد،اندازه چند سال قبل . سعي ميكنم فكرم را درگير نكنم چون ميدانم او درست همين را ميخواهد ، حقيرانه و ابتدايي. اما آقاي جلاد براي من سراسر تازگي و شگفتي است . اين حفره هاي تاريك تاريخ ، اين آب دهانهاي نفرت انگيز تاريخ است كه جلاد سادگانه! تورا آزار دهد و از دور دستها روح تورا شكاف دهد . برادر حسين! سرشار است از ناگفته هاي فراوان براي نسلهاي ما.خاطراتش خراشت ميدهد و دستت براي تغيير كانال خشك ميشود . بهشت خاكستري مهاجراني را مرور ميكني و گنجي را. اين همان برادر حسين است. به گفته كسي" گر سنگ از اين حديث بنالد عجب مدار....كه برادر حسين كساني را تواب ساخته با گفتمان شخصي ش كه دهان زمان باز مانده !!" .......... اي جلا د!!! ننگت باد....... 2- شب به خير آقاي متهم!! اينقدر از كانالهاي سيما سريال پليسي ديده ايم كه فرار يك متهم برايمان هيچ جذابيتي ندارد . حتي اگر آخرش هم شيرين تمام نشود . عادت كرده ايم كه ببينيم پليس همه را ميگيرد . اما كاش كسي كمي باورمان ميكرد تا اينقدر به شعورمان نخندند . دارد به شعورمان توهين ميشود ، به همين سادگي! كجاست محمود خان زير تيغ كه كمي ديالوگ بگويد و آراممان كند . اين روزهايي كه هيچ شرابي ديگر حتي تاكنار بستر خوابمان نمي برد!!. نميدانم بيماري ست يا عادي ست كه ديگر از هيچ چيز تعجب نمي كنيم..... 3- People I knew ""بدترين چيز توي دنيا اينه كه زياد بفهمي...پس سعي كن هميشه كم بدوني...!".فيل را كه ديدم خسته بودم، خسته تر شدم . شايد آل پاچينو درست ميگويد. گاهي حتي همين اندك شعور و دانايي براي انسان عذاب ميشود . هر چه بيشتر بفهمي ،بيشتر پكيده ميشوي . دلايل برايت مضحكتر ميشوند و در برابر ناتوانيت حقارت ميكشي . اين روزها تمام كتابها و فيلمها را به سختي ميخوانم و ميبينم . روشني چشمهام را آزار ميدهد . عادتمان داده اند به كورسوها و نديدنها . افسوس بر سرزميني كه ناداني فضيلت است !! 4- سلام آقاي ناشناس!! امشب دلم اندازه يك دنيا گرفته است . خودم را با اين بندها و خبرها به آن راه ميزنم . درونم يك سيل آمده و تمام بافتهام را پوسانده . انگار كسي درونم دارد منهدم ميشود ، كسي كه نميشناسمش . سختترين چيز براي يك مرد اين است كه بداني تمام آنچه براي تكيه كردن داشته اي تخيلي بيش نبوده . چه بدتر از اين ؛ چه بدتر ؟! - به چه مي گريي؟ - نمي دانم.. زمستانها همه در من است به هر اندازه كه بيگانه سر بر شانه ات بگذارد... باري آشناست غم پانوشت1: دكتر صادق زيبا كلام جايي گفته بود كه بايد ببينيم كه انرژي هسته اي براي كشور است يا كشور براي انرژي هسته ؟! . پانوشت2: تمام اين مدت آماده باش بوده ايم كه نكند برادران سني از اينكه آنها را اينقدر حقير ميكنيم و در شرايط سخت نگاه ميداريم نرنجند و خشونت نورزند!!! پانوشت 3 : تمام.... |+| نوشته شده توسط بابک در جمعه چهارم اسفند 1385 | موضوع: عمومیجات گونرگراس و امنیت رفاهی و مردیها و دخالت ما و شما؟!؟!
ادكلنهاي متفاوت بي تفاوت از كنار هم ميگذرند عطر سلا مي نمي شنوي غلامرضا كافي |