تبليغاتX
یاس و داس
من عادت به نبشتن نداشته ام هرگز.سخن را چون نمینویسم در من می ماند و هر لحظه مرا روی دگر می دهد...شمس
زن دوم و تنهايي 

دل‌ام کَپَک زده، آه
که سطری بنويسم از تنگي‌ دل،
هم‌چون مهتاب‌زده‌يي از قبيله‌ی آرش بر چَکاد ِ صخره‌يي
زِه ِ جان کشيده تا بُن ِ گوش
به رها کردن ِ فرياد ِ آخرين.

کاش دل‌تنگي نيز نام ِ کوچکي مي‌داشت
تا به جان‌اش مي‌خواندی:
نام ِ کوچکي
تا به مهر آوازش مي‌دادی،
همچون مرگ
که نام ِ کوچک ِ زنده‌گي‌ست
و بر سکّوب ِ وداع‌اش به زبان مي‌آوری

هنگامي که قطاربان
  
  آخرين سوت‌اش را بدمد
 
و فانوس ِ سبز
  
  به تکان درآيد:
 

نامي به کوتاهي‌ آهي
که در غوغای آهنگين ِ غلتيدن ِ سنگين ِ پولاد بر پولاد
به لب‌جُنبه‌يي بَدَل مي‌شود:
به کلامي گفته و ناشنيده انگاشته
يا ناگفته‌يي شنيده پنداشته.

 


رفتن هميشه سخت نيست
دور و بر همه ساكتند و چشم تر كرده و فرو رفته د ر صندلي تاريكي. چشمهام زمان نميدهند كه ببينم اين همه عاشقانه گويي بي دليل با حال خراب من چه نسبتي دارد.آمده بوديم كه بخنديم.انگار يك دست نامرئي ما را هل داد سالن هشت سينما آزادي و رديف جلوي جلو اينقدر كه آخر فيلم گردنمان خشك بشود رو به بالا و مجبور باشيم تا خانه ستاره ببنيم.تمام دلتنگي اين ايام ناگهاني آوار ميشوند توي سرم و چشمهام و اگر كمي خجالت از سعيد نبود مثل بچه غربتيهاي شهر نديده مادر گم مرده در بازار شام  هق هق ميكردم. اولين پك را كه به سيگار ميزنم و هواي شب ميريزد توي سينه هام تازه  برميگردم به آن نقطه فيلم كه گم شده بودم و حتي ميان آن همه پرگويي و موسيقي و واژه يادم نمانده بود كه اين همه عاشقانه مرفهانه زيباست اما شبيه عاشقانه ما نيست اصلا. اين همه خانه و تنهايي سهم ما نيست. اين عاشقانه هم جنس ما كجاست.؟انگار عشقهاي ساده و بي پيرايه اين روزها طرفداري ندارد.عشقهاي خياباني و ساده،عشقهاي مردم معمولي،عشقهاي درون مترو و اتوبوس...عشقهاي انساني و ساده. رمانتيسيسم اينجا هميشه همراه رفاه تعريف ميشود بوده.همراه خانه و ماشين و ويلا و حلقه هاي طلا. ميدانم ...

 اينقدر كه ميترسم سهمي به ما نرسد.در كدام ويلا بايد تنها بود با يار.در كدام ماشين بايد در كدام حاده چالوس راند تا رستوران اسب سپيد؟انگار نميشود پياده روي كرد و عاشق ماند.عادتمان داده اند رفاه را زودتر درك كنيم و خيالاتمان  را پر كنيم از مفاهيم لوكس.حيف آن همه واژه كه پر از رفاه هستند هميشه.پر از دوري از همه. راستي يادم مانده بود كه كدام نويسنده هاي ما اين گونه هستند كه ماشين و خانه و زن 4سال نديده داشته باشند.كتابشان جايزه بگيرد.انگار خانم طاير پور مكان را تصور كرده بود.اما با اين همه ممنونم كه عاشقانه اي را هر چند كمي غريب و لحظه اي به تصوير كشيده بود.با تمام مضامين تكراري ذهن ايراني ما.ممنونم كه كمي مرا هل داد طرف خودم و البته همه را شايد....زن دوم
براي كساني كه كمي دلشان براي عاشقانه شنيدن و ديدن تنگ شده ميتواند پيشهاد خوبي باشد.لحظات نابي دارد و گاه كمي كشدار و تكراري...اما ببينيد..ترجيحا مثل ما سينما ازادي نرويد!!!!ترجيحا تنها برويد با كسي كه تمام فيلم تكيه كند به شانه تان...ترجيحا كمي عاشق باشيد تا ....

پ ن : اين ابتدايي ترين نوشته من در شركتي ست كه مشغول به كار شده ام و بايد لابلاي اين همه همهمه تمركز داشته باشم وبنويسم.

|+| نوشته شده توسط بابک در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387 | موضوع: عاشقانه
بهاريه 
لوكيشن:كنار پنجره باز. ....لم داده روي يك كپه نرم زمان:كمئ مانده به آغاز تحويل سال برداشت اول: موسيقي زمينه ذهنت بهار دلكش است...رنگ تار ميپيچد توي سلولهاي خاكستريت.تنهايي بهار هم طعم گسي دارد.انگار بهار آمده تا پشت پنجره باز اما سركي داخل نكشيده. مانده روي ديوارهاي نم زده و ولو شده زير آفتاب بي رمق.... دلت ميخواهد بهار را...نوروز را....تحول را به همه دنيا تبريك بگويي. همه را از راه دور ببوسي. قبور رفتگان را آب و گلاب بزني و فاتحه بخواني و چشم خيس كني.دلت ميخواد مقل هر سال براي خودت.....تنها خودت(چه تنهايي) دعا كني و بعد براي همه.احساس كني سلولهايت ميخواهند نفس بكشند.انگار كله ات را تراشيده اي و رفته اي زير تگرگ ايستاده اي و دانه هاي درشت باران محكم ميخورند روي پوسته حساس سرت.دلت سفره هفت سين ميخواهد. دلت ماهي سياه كوچولو ميخواهد. دلت چقدر چيزهاي خوب مبخواهد. چه دل قشنگي داري.دلت يك كلبه ميخواهد توي بهشت. همين نزديكيها. دلت ميخواهد اصلا يك عالمه كدورت داشته باشي از همه كه حالا فراموش كني. همه را ببخشي...دلت ميخواهد درست مثل بچگيها بروي و با خاك باغچه كفشهاي تازه ات را خاكي كني.... دلت ميخواهد بدوي تا خانه بابابزرگ و عيدي بگيري و دست و دهانت را ببوسد و زبري صورت مهربانش را حي كني. بوي مهر مادر بزرگ را ببلعي از آسمان...دلت ميخواهد ....دلت ميخواهد تنها نباشي. يك كسي..انساني...دلي...چشمي..كنارت باشد حالا.فال بگيري برايش و حافظ بخواني و موسيقي بشنوي...بهار دلكش...بنان...مرضيه...فرهاد...سبز كني...شكوفه بگيري تند تند شيريني نخوديهارا بدهي پايين ورويش چايي بخوري و جبيت را پر نقل و شيريني كني. دلت ميخواهد بروي و عيد را به دوستي در زندان تبريك بگويي. يا نامه بنويسي براي دوستي آنور زمين.يا يك كارت پستال قديمي الهه ناز براي استادي بگيري... اينجا انگار همه چيز داري اما عيد نداري،تحول نداري...سبزه داري...ماهي داري...بهار هم كمي داري...اما... دعا كن تمام امسال باران نبارد. چند روزي براي ديدن آسمان مجا ل بدهد.دعا كن كسي نرود از خاطرت و از خاطر كسي نروي...دعا كن تمام سالت ابو عطا نباشد همه چيز باشد. چهار گاه باشد..همايون باشد...حتي بلوز باشد و جاز... دعا كن دلت براي خودت دعا كن شايد بهار آيتده واقعي تر باشد. انساني تر باشد.عاشقانه تر باشد اصلا... دعا كن سال بعد منتظر تبريك كسي باشي كه انسان باشد.محرم باشد و امن باشد دعا كن عيد سال بعد عادل تر باشد. انسان را ديگرگونه بخواهد.دعا كن سال آينده زندگي جاري تر باشد..عطرآگين تر باشد..ديدارهايش بيشتر باشد... تحويل سال را كسي مقل آقاي خاتمي تبريك بگويد و شجريان و حافظ يا فرهاد ببيني وشاملو و عاشقانه آرام نكند دوباره زمزمه كني "بهار دلكش رسيد و دل به جا نباشد" يا" چه بي نشاط بهاري كه بي رخ تو رسيد"
|+| نوشته شده توسط بابک در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387 | موضوع: عمومیجات
بالا