تبليغاتX
یاس و داس
من عادت به نبشتن نداشته ام هرگز.سخن را چون نمینویسم در من می ماند و هر لحظه مرا روی دگر می دهد...شمس
من گویی در 12 بهمن در بهشت زهرا 

"شما هر چه بخواهید میتوانید بگویید به شرط آنکه از « من » و« برای من» استفاده نکنید"

                                                                                                                         تولستوی

 

شاید تنها به همت این هویت مجازی در جامعه ای بیمار و قهرمان ساز و اسطوره پرست با خیالی نیمه آسوده از نقصان آزادی و اندیشه کلامی بتوان  گفت . دوست روانشناسی با ظرافت خاصی از نکات پنهان و مستور در سخنرانی آیت الله  خمینی در ابتدای ورود در بهشت زهرا داد سخن می داد و از ادبیات مرسوم قدرت با شیوه ای عامیانه، از خود شیفتگی نادانسته و اعتماد به نفسی شرقی و بومی در جملاتی ساده اما مهم .آقای خمینی1

ساده می گفت و چقدر راست که مردم شیفته ای که با چشمهای حریصشان تصویر زنده  رهبری معنوی و آزاده را می بلعیدند هیچ گاه به حجم " من گویی" عریان در کلام او توجهی نداشتند یا آنقدر در سالیان رفته "من" شنیده بودند که برایشان اهمیتی نداشت. چه شاه رفته که کشور را ملک پدری می دید و تهدید به اخراج می کرد د سکنه هزار ساله این خاک را و چه این رهبر رسیده که می خواست مشت بکوبد در دهان و دولت تعیین کند و الخ.

و بار تراژدیک قضیه ادامه این سبک مالوف در ادبیات گفتاری رهبربعدی گشت که براحتی بتواند گفت " من تشخیص دهم" و " من بگویم"در حضور ملتی نیمه بیدار و نیمه افراشته و حاضر و غم انگیز تر، جان بخشی به خشونت و الحاق آن به دین و انجام آن به نام دین  و ادامه راه کوبیدن و شکستن و بستن در مقابل آبگینه اندیشه نو و کوبیدن سنگ بر آن .

ذهنیت ایرانی با توان تشخص بخشی ماورایی و اسمانی به فرد زمینی  و هاله سازی اسطوره ای چنان شخصیتی برای فرد  می سازد که ناخواسته خواص اندیشمند  نیز چاره ای جز تبعیت از آن جبرِ خیال سازی و خیالبافی ندارند تا جایی که تصمیمات ساده را به غیب منصوب کنند و چهره شان را در ماه تصور کنند و متافیزیکی غریب را همراه خود بپندارند و این در تمام تاریخ قدرت زده  و خالی از عقلانیت ما در رفتار خدایگان قدرت و سپهسالاران نظامی حضو ر داشته ؛ چه در فرهه ایزدی شاهان کیانی چه در تاریخسازی مرسوم و مشکوک اسلاف خلف و چه نگاه ویژه خداوند به شاه پهلوی و حضور نیروی غیب برای نگهبانی از او و ملتش! و چه کنون که داعیه نمایندگی امام غایب دارند و در پنهان سعادت هم کلامیش را دارند .

و این دکان دین و قدرت هر گاه به هم آمده استعداد فراتری برای افسون بافی و توانی نیرومند تر برای فرابخشی انسان زمینی و دور از دسترس قرار دادن او گشته . چه در تاریخ تمدن بشر چه در تاریخ نیمه بیمار خودمان- باید اعتراف کنم من به تمام جزییات تاریخ مشکوکم!- .

پ ن 1: این روزها شاید اینقدر شنیده باشید از انقلاب و نکوهش و تعریف آن که ادامه این نوشته حالتان را خراب کند اما شاید نکته فربهی که گاهی دیده نمی شود در تاریخ کوتاه 30 ساله ما، ثبت تاریخ آثار هنرمندان متعهد و اندیشمند و آوانگارد ماست  . با نگاهی دوباره به تاریخ اشعار شاملو، اخوان، ابتهاج، کدکنی و حتی سیمین بهبهانی و دیگران ، حتی تاریخ کارهای استاد شجریان و غزلیات منتخب او یا فراتر از آن نوع سینمای کارگردانان مولفی چون مخملباف و بیضایی و تقوایی ومهرجویی و...- گرچه سینما به فراخور جنگ تغییراتی کمتر داشت-  میتوان سیرانحرافی حرکتی مردمی  و آن مسخ هویت و وارونه نمایی و بهارزدگی را متوجه شد. که هنرمندان بی پیرایه تر شرایط  را با کلام و تصویر ثبت میکنند.

پ ن 2: بزرگی میگفت از تمام رای دهندگان آری به حکومت اسلامی ایران! اکنون تنها8 میلیون حضور دارند .چه مشتاق چه پشیمان و چه مضنون.  آیت الله خمینی در بهشت زهرا گفتند که ما نباید بار انتخاب اشتباه پدارنمان را بکشیم گرچه این گفته بارها نمایش داده نمی شود اما شاید بد نباشد یک همه پرسی دوباره برای سنجش این سالیان داشته باشیم که نوع حکومت انتخابی و البته نوع دیگر اجرا را به چالش بکشد نسلی تازه تر و تازه نفس تر..(شاید ایده نوجوانانه ای باشد!)

پ ن 3:این نوشته شاید از نگاه ادبیاتی دارای مشکلات بسیار باشد . از نگاه تاریخ و زمان و مصدر  و  و واما توجهتان این نباشد لطفا .

 

به جِدّ می گویی"«خوشا عطشان مردن

  که لب تر کردن از این

گردن نهادن به خفت تسلیم است». شاملو

|+| نوشته شده توسط بابک در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386 | موضوع: سیاسی جات
زمستان است!برادر 

snowزمستان است

شاید تعداد اندکی از شما، این روزهای سرد سال، لابلای درختان بلور آجین و مردم سرما برده و  بی حوصله اندیشه کرده باشید که زیستن در کشوری باستانی و تاریخی با فرهنگی کهن و غنی  چقدر ساده و البته نا زیباست!! دیدن مناظری تلخ و دهشتناک از انسانی که گرگ انسان است و مردمی که تنها در تاریخ دور و نما آهنگهای سیمای جمهوری اسلامی برادرانه دست هم را می فشارند و بهم لبخند میزنند و تنها در مقابل دوربینهای مصنوعی سیما کمکهای بیدریغشان را نصیب هم می کنند و دیالوگهای انسانی نخ نماشده شان را تحویل هم می دهند . الگوی همه ما بارها تختی ها و فهمیده ها وپوریای ولی ها … بوده اند. تمام کتب     مدرسه ای مان آکنده بوده از پترس فداکار و دهقان فداکار و تمام نمونه های فداکار و ایثارگر تاریخمان و تاریخ مذهبیمان مملوتر از حکایاتی سرشار از صحنه هایی عاطفی و اخلاقی.  فداکاری، گذشت ،ایثار و عشق به همنوع از واژگان مقدس و البته تنها مستعمل و دستمالی شده در داستانها ئ فیلمهای ماست . پروژه اخلاق زدایی تاریخی ما همگام با هجوم بیگانگان فراوان  و خیانت خواص وطنی آغاز گشته و با رشدی سرسام آور به پیش میرود چنانکه امروز در سرمای بیسابقه این ایام،  ما بیشتر از هر زمانی در اطراف و اکناف شاهد بی تفاوتی و حتی سوء استفاده ی ویرانگر از این موهبت الهی هستیم . بنی آدمی که بارها تاکید کرده ایم اعضای یک پیکره اند و هم دردی شان را به رخ کشیده ایم مدتهاست آنچنان بی پیرایه از تمامی نشانه های انسان دوستانه و همنوع دوستی فارق گشته اند که انگار نبوده ست هیچ آشنایی! گذشته از افت فشار گاز در کشوری با غنای این مایع طبیعی و بیخیالی دولتمدران به هموطنان اطراف نشین  که تنها برای برادران خارجیمان شکم پاره میکنند و از غصه شان میمیرند  باید غمگین  افول "انسان" باشیم.  بیایید تعارف را کنار بگذاریم و راحت خودمان را در آیینه اجتماعی کم عاطفه بسنجیم . الجار ثم الدار این روزها دریغ بیشترمان گشته . شعارزدگی و روزمرگی جامعه ای سرما برده که ابتدایی ترین دیگر خواهی را نادیده میگیرند در تمام مراودات روزانه مان عیان است . از رانندگان تاکسی  تا فروشندگان وسایل برقی تا همسایگان خویش خواه و فروشگاههای مواد غذایی همه در این وانفسای طبیعت و احسان،  سرگرم  سود  کم برکت حاصل از بی تدبیری مسئولان شده اند . این مسئله پیچیده ای نیست تنها باید ببینیم چگونه مبتلای  زوال اخلاق و ارزشهای اخلاقی گشته ایم؟؟مایی که داعیه دین برترداریم و ملتی باستانی می شناسندمان .  snow2

برای کمک به انسان، خصوصا یک هم وطن ، هم شهری، نیازی به هیچ تجملاتی نیست. بوق و کرنا و دوربین و مجری و سِن و صلوات نمی خواهد . یک گندم  شرافت ویک ارزن انسانیت می طلبد…کم نیست اما هنوز باید باشد.

پانوشت1- حالا بیاییم غر بزنیم که تمام سیاحان و شرق شناسان ما را وارونه می شناسند و می شناسانند .

پانوشت2- به نظر من اخلاق همواره از سیاست مهم تر بوده و دغدغه من و برشت و سارترو دکتر افروغ و آقای خاتمی و خیلهای دیگر مدتها همین بوده!!( که تنها نوعی رابطه رابطه گودرز و شقایقی دارند یا همچون نرگس و  گل به یک جا نشکفند به هم!!)

پانوشت3- اگر مجبور شده اید این روزها بخاری برقی بخرید و بی نانی کشیده باشید و با سشوار خودتان را گرم کرده اید لهجه من براتان اشناست . آهان ده برار…

|+| نوشته شده توسط بابک در سه شنبه نهم بهمن 1386 | موضوع: اجتماعی
بالا