تبليغاتX
یاس و داس
من عادت به نبشتن نداشته ام هرگز.سخن را چون نمینویسم در من می ماند و هر لحظه مرا روی دگر می دهد...شمس
يك عاشقانه آرام براي "نادر ابراهيمي"!!! 

برای شادمانه و پُر زیستن، در عصرِ بی اعتقادیِ روح، در مِه زیستن، ضرورت است.

از کتاب «یک عاشقانه آرام» اثر «نادر ابراهیمی»

خبر را ميخواني . اين تاثير گذار تر از شنيدن است از تلويزيون يا راديو يا هر كسي يا هر پيامكي . اينكه تو لابلاي ورقهاي كاغذي ،ناگهان بداني و بخواني كه اتفاقي افتاده فراتر از خيالت . و مكث ميكني.ابراهيمي

 خبر را براي خودت هضم ميكني. بالا پايين ميكني تا آسانتر شود برايت اما . فلاني مرده يا فوت كرده يا تمام كرده يا خلاص شده يا رفته توي آسمانها يا ...هر طور ديگر ميتواني براي ديگران بگويي اما خب ابراهيمي انگار ديگر نيست . ...به همين سادگي. وقتي خاطرت مي ايد مدتها با كتابهاش زندگي كرده اي و انها را براي خودت واگويه كرده اي  يك لقمه خشك بغض مي پرد توي گلويت ....تنهايي...سيگاري ميكشي و  زل ميزني به لكه هاي كهنه روي ديوار....انگار نسل قله ها دارند يكي يكي تمام ميشوند و بايد عادت كنيم كه در عصر بي ارتفاعي زندگي ميكنيم...عصر  متون متوسط با ادمكهاي كوتوله ....عصري كه شبيه تمام خود ماست.اين روزها حرفهام درون خودم مانده اند و كمي بوي نا گرفته اندو البته بوي دود!!!

" اگر می خواهی عاشق خوبی باشی یا خوب عاشقت باشند، حتی در نوجوانی - سنی که عشق، چیزی جز برق نگاه، لمس دست، و تشنگی لبها نیست - به خویشتن بیاموز که علیرغم همه دلمشغولی ها، بچه ها را با تمامی پهناوری بی کرانه ی قلبت عزیز بداری. این کار، به آسانی، شدنی ست - مثل از بر کردن یک غزل ناب مولوی.
فقط بچه ها هستند که روح ما را به بلوری نازک تر و نرم تر از بخار روی شیشه ی پنجره های زمستانی تبدیل می کنند ... و فقط با چنان روحی ست که می توانی عشق را به عمق اقیانوسها ادراک کنی؛ و تنها در پناه چنین ادراکی ست که قادری در بی زمانی و بی تاریخیِ پویایی، زندگی را دریابی."


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط بابک در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387 | موضوع: عمومیجات
زن دوم و تنهايي 

دل‌ام کَپَک زده، آه
که سطری بنويسم از تنگي‌ دل،
هم‌چون مهتاب‌زده‌يي از قبيله‌ی آرش بر چَکاد ِ صخره‌يي
زِه ِ جان کشيده تا بُن ِ گوش
به رها کردن ِ فرياد ِ آخرين.

کاش دل‌تنگي نيز نام ِ کوچکي مي‌داشت
تا به جان‌اش مي‌خواندی:
نام ِ کوچکي
تا به مهر آوازش مي‌دادی،
همچون مرگ
که نام ِ کوچک ِ زنده‌گي‌ست
و بر سکّوب ِ وداع‌اش به زبان مي‌آوری

هنگامي که قطاربان
  
  آخرين سوت‌اش را بدمد
 
و فانوس ِ سبز
  
  به تکان درآيد:
 

نامي به کوتاهي‌ آهي
که در غوغای آهنگين ِ غلتيدن ِ سنگين ِ پولاد بر پولاد
به لب‌جُنبه‌يي بَدَل مي‌شود:
به کلامي گفته و ناشنيده انگاشته
يا ناگفته‌يي شنيده پنداشته.

 


رفتن هميشه سخت نيست
دور و بر همه ساكتند و چشم تر كرده و فرو رفته د ر صندلي تاريكي. چشمهام زمان نميدهند كه ببينم اين همه عاشقانه گويي بي دليل با حال خراب من چه نسبتي دارد.آمده بوديم كه بخنديم.انگار يك دست نامرئي ما را هل داد سالن هشت سينما آزادي و رديف جلوي جلو اينقدر كه آخر فيلم گردنمان خشك بشود رو به بالا و مجبور باشيم تا خانه ستاره ببنيم.تمام دلتنگي اين ايام ناگهاني آوار ميشوند توي سرم و چشمهام و اگر كمي خجالت از سعيد نبود مثل بچه غربتيهاي شهر نديده مادر گم مرده در بازار شام  هق هق ميكردم. اولين پك را كه به سيگار ميزنم و هواي شب ميريزد توي سينه هام تازه  برميگردم به آن نقطه فيلم كه گم شده بودم و حتي ميان آن همه پرگويي و موسيقي و واژه يادم نمانده بود كه اين همه عاشقانه مرفهانه زيباست اما شبيه عاشقانه ما نيست اصلا. اين همه خانه و تنهايي سهم ما نيست. اين عاشقانه هم جنس ما كجاست.؟انگار عشقهاي ساده و بي پيرايه اين روزها طرفداري ندارد.عشقهاي خياباني و ساده،عشقهاي مردم معمولي،عشقهاي درون مترو و اتوبوس...عشقهاي انساني و ساده. رمانتيسيسم اينجا هميشه همراه رفاه تعريف ميشود بوده.همراه خانه و ماشين و ويلا و حلقه هاي طلا. ميدانم ...

 اينقدر كه ميترسم سهمي به ما نرسد.در كدام ويلا بايد تنها بود با يار.در كدام ماشين بايد در كدام حاده چالوس راند تا رستوران اسب سپيد؟انگار نميشود پياده روي كرد و عاشق ماند.عادتمان داده اند رفاه را زودتر درك كنيم و خيالاتمان  را پر كنيم از مفاهيم لوكس.حيف آن همه واژه كه پر از رفاه هستند هميشه.پر از دوري از همه. راستي يادم مانده بود كه كدام نويسنده هاي ما اين گونه هستند كه ماشين و خانه و زن 4سال نديده داشته باشند.كتابشان جايزه بگيرد.انگار خانم طاير پور مكان را تصور كرده بود.اما با اين همه ممنونم كه عاشقانه اي را هر چند كمي غريب و لحظه اي به تصوير كشيده بود.با تمام مضامين تكراري ذهن ايراني ما.ممنونم كه كمي مرا هل داد طرف خودم و البته همه را شايد....زن دوم
براي كساني كه كمي دلشان براي عاشقانه شنيدن و ديدن تنگ شده ميتواند پيشهاد خوبي باشد.لحظات نابي دارد و گاه كمي كشدار و تكراري...اما ببينيد..ترجيحا مثل ما سينما ازادي نرويد!!!!ترجيحا تنها برويد با كسي كه تمام فيلم تكيه كند به شانه تان...ترجيحا كمي عاشق باشيد تا ....

پ ن : اين ابتدايي ترين نوشته من در شركتي ست كه مشغول به كار شده ام و بايد لابلاي اين همه همهمه تمركز داشته باشم وبنويسم.

|+| نوشته شده توسط بابک در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387 | موضوع: عاشقانه
بهاريه 
لوكيشن:كنار پنجره باز. ....لم داده روي يك كپه نرم زمان:كمئ مانده به آغاز تحويل سال برداشت اول: موسيقي زمينه ذهنت بهار دلكش است...رنگ تار ميپيچد توي سلولهاي خاكستريت.تنهايي بهار هم طعم گسي دارد.انگار بهار آمده تا پشت پنجره باز اما سركي داخل نكشيده. مانده روي ديوارهاي نم زده و ولو شده زير آفتاب بي رمق.... دلت ميخواهد بهار را...نوروز را....تحول را به همه دنيا تبريك بگويي. همه را از راه دور ببوسي. قبور رفتگان را آب و گلاب بزني و فاتحه بخواني و چشم خيس كني.دلت ميخواد مقل هر سال براي خودت.....تنها خودت(چه تنهايي) دعا كني و بعد براي همه.احساس كني سلولهايت ميخواهند نفس بكشند.انگار كله ات را تراشيده اي و رفته اي زير تگرگ ايستاده اي و دانه هاي درشت باران محكم ميخورند روي پوسته حساس سرت.دلت سفره هفت سين ميخواهد. دلت ماهي سياه كوچولو ميخواهد. دلت چقدر چيزهاي خوب مبخواهد. چه دل قشنگي داري.دلت يك كلبه ميخواهد توي بهشت. همين نزديكيها. دلت ميخواهد اصلا يك عالمه كدورت داشته باشي از همه كه حالا فراموش كني. همه را ببخشي...دلت ميخواهد درست مثل بچگيها بروي و با خاك باغچه كفشهاي تازه ات را خاكي كني.... دلت ميخواهد بدوي تا خانه بابابزرگ و عيدي بگيري و دست و دهانت را ببوسد و زبري صورت مهربانش را حي كني. بوي مهر مادر بزرگ را ببلعي از آسمان...دلت ميخواهد ....دلت ميخواهد تنها نباشي. يك كسي..انساني...دلي...چشمي..كنارت باشد حالا.فال بگيري برايش و حافظ بخواني و موسيقي بشنوي...بهار دلكش...بنان...مرضيه...فرهاد...سبز كني...شكوفه بگيري تند تند شيريني نخوديهارا بدهي پايين ورويش چايي بخوري و جبيت را پر نقل و شيريني كني. دلت ميخواهد بروي و عيد را به دوستي در زندان تبريك بگويي. يا نامه بنويسي براي دوستي آنور زمين.يا يك كارت پستال قديمي الهه ناز براي استادي بگيري... اينجا انگار همه چيز داري اما عيد نداري،تحول نداري...سبزه داري...ماهي داري...بهار هم كمي داري...اما... دعا كن تمام امسال باران نبارد. چند روزي براي ديدن آسمان مجا ل بدهد.دعا كن كسي نرود از خاطرت و از خاطر كسي نروي...دعا كن تمام سالت ابو عطا نباشد همه چيز باشد. چهار گاه باشد..همايون باشد...حتي بلوز باشد و جاز... دعا كن دلت براي خودت دعا كن شايد بهار آيتده واقعي تر باشد. انساني تر باشد.عاشقانه تر باشد اصلا... دعا كن سال بعد منتظر تبريك كسي باشي كه انسان باشد.محرم باشد و امن باشد دعا كن عيد سال بعد عادل تر باشد. انسان را ديگرگونه بخواهد.دعا كن سال آينده زندگي جاري تر باشد..عطرآگين تر باشد..ديدارهايش بيشتر باشد... تحويل سال را كسي مقل آقاي خاتمي تبريك بگويد و شجريان و حافظ يا فرهاد ببيني وشاملو و عاشقانه آرام نكند دوباره زمزمه كني "بهار دلكش رسيد و دل به جا نباشد" يا" چه بي نشاط بهاري كه بي رخ تو رسيد"
|+| نوشته شده توسط بابک در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387 | موضوع: عمومیجات
بازی و جدی!!! 

در اجابت دعوت دوستی خوب مثل پگاه با اون همه تفاهم تنها میشه گفت" اطاعت از رفاقت". اما نوع بازی واسه من که اولا حافظه درست و حسابی ندارم و ضمنا در  روز ساعات زیادی موسیقی میشنوم و میخورم کمی دشواره که بخوام تعداد محدودی آهنگ واسه دوست داشتن یا نشنیدن انتخاب کنم درست مث همون سوال روزای بچگی که از بزرگترا می پرسیدیم :«زور بروسلی زیاده یا رستم؟»siavash

اما اینجا تنها میتونم چند تا  آهنگ که تازگیها شنیدم و هنوز یادمه که چقدر حال کامل داده میگم.

۱-"جان عشاق" . و البته همه کارهای شجریان . اما اصفهان این کاست خراب کننده س.(انتخاب بعدی  ابو عطای عشق داند و انتهای کاست پیام نسیم")

۲-"تو فکر یک سقفم". این میتونه عاشقانه ترین آهنگ ذهن من باشه. و البته فرهاد فقید...(یه شب مهتاب)

۳-"اشتیاق" کار اول علیرضا قربانی واسه من یه خاطره س. خیلی(چه بد کردم چه شد از من چه دیدی؟)

۴- " اون زمونا واسه من خدا بودی" ویگن صدای اشرافی ذهن منه ...خصوصا این کارهاش.(و " با تو رفتم...بی تو باز آمدم". )

۵-"وقتی میای صدای پات....از همه کوچه ها میاد". با اینکه همیشه صدای خانوم مهستی رو از خواهرش بیشتر دوست داشتم اما این اهنگ واسم کلی خاطره داره. اون بهرنگ نامرد میدونه!farhad

۶-"روژی جشنه چاوه کانه م ...موسه می آزادیه" از کاست زردی خزان با همکاری استاد علیزاده...(گل نیشان)

۷-"ای ایران ای مرز پر گهر"...قاعدتا این آهنگ خیلی جاهای دیگه کاربرد داره اما من کلا دوسش دارم همیشه...(کاروان و البته اصفهان «آمد اما در نگاهش آن نوازشها نبود»)

اینا همیشه نوستالوزی ذهن و گوش من بودن و البته کلی کار جدید مث :

"بیا بازم مث قذیم با هم دیگه بریم شمال"....اینو جاده چالوس درست مث همن.سعید و یدی میدونن چی میگم. کار رضا یزدانی

"میدونم برات عجیبه این همه اصرار و خواهش".....صدای رضا صادقی گاهی شاهکار و گاهی ازار دهنده س.

"شاید اگه دایم بودی کنارم..." خدا رحمت کنه خانوم مهستی رو. این آهنگ منو یاد کسی مینداخت که چشماش کمی روشن هم بود....

من اینقدر آهنگای دیگه رو دوست دارم که میتونم ۵ تا پست بنویسم اما بی تعارف بگم که نمیتونم صدای یساری و حبیب ومحمد و  گلریز و بیژن بیژنی و انریکه و و خیلیهای دیگه رو تحمل کنم مگه توی معذورات باشم .

باز ی اینجا تمومه خانوم پگاه . ممنونم که منو کمی با خاطراتم قاطی کردی .  

پ ن۱:یه جمله خوب از شهید آوینی خوندم که مفهوم زیبایی داره"و در عالم رازی ست که تنها به بهای خون فاش میشود".

پ ن۲: انتخابات آزادانه نیست اما تحریم  هم کاری عاقلانه و خرد ورزانه نیست . نافرمانی مدنی اینجا درست شبیه رای به مفع اوناس.

|+| نوشته شده توسط بابک در دوشنبه بیستم اسفند 1386 | موضوع:
من گویی در 12 بهمن در بهشت زهرا 

"شما هر چه بخواهید میتوانید بگویید به شرط آنکه از « من » و« برای من» استفاده نکنید"

                                                                                                                         تولستوی

 

شاید تنها به همت این هویت مجازی در جامعه ای بیمار و قهرمان ساز و اسطوره پرست با خیالی نیمه آسوده از نقصان آزادی و اندیشه کلامی بتوان  گفت . دوست روانشناسی با ظرافت خاصی از نکات پنهان و مستور در سخنرانی آیت الله  خمینی در ابتدای ورود در بهشت زهرا داد سخن می داد و از ادبیات مرسوم قدرت با شیوه ای عامیانه، از خود شیفتگی نادانسته و اعتماد به نفسی شرقی و بومی در جملاتی ساده اما مهم .آقای خمینی1

ساده می گفت و چقدر راست که مردم شیفته ای که با چشمهای حریصشان تصویر زنده  رهبری معنوی و آزاده را می بلعیدند هیچ گاه به حجم " من گویی" عریان در کلام او توجهی نداشتند یا آنقدر در سالیان رفته "من" شنیده بودند که برایشان اهمیتی نداشت. چه شاه رفته که کشور را ملک پدری می دید و تهدید به اخراج می کرد د سکنه هزار ساله این خاک را و چه این رهبر رسیده که می خواست مشت بکوبد در دهان و دولت تعیین کند و الخ.

و بار تراژدیک قضیه ادامه این سبک مالوف در ادبیات گفتاری رهبربعدی گشت که براحتی بتواند گفت " من تشخیص دهم" و " من بگویم"در حضور ملتی نیمه بیدار و نیمه افراشته و حاضر و غم انگیز تر، جان بخشی به خشونت و الحاق آن به دین و انجام آن به نام دین  و ادامه راه کوبیدن و شکستن و بستن در مقابل آبگینه اندیشه نو و کوبیدن سنگ بر آن .

ذهنیت ایرانی با توان تشخص بخشی ماورایی و اسمانی به فرد زمینی  و هاله سازی اسطوره ای چنان شخصیتی برای فرد  می سازد که ناخواسته خواص اندیشمند  نیز چاره ای جز تبعیت از آن جبرِ خیال سازی و خیالبافی ندارند تا جایی که تصمیمات ساده را به غیب منصوب کنند و چهره شان را در ماه تصور کنند و متافیزیکی غریب را همراه خود بپندارند و این در تمام تاریخ قدرت زده  و خالی از عقلانیت ما در رفتار خدایگان قدرت و سپهسالاران نظامی حضو ر داشته ؛ چه در فرهه ایزدی شاهان کیانی چه در تاریخسازی مرسوم و مشکوک اسلاف خلف و چه نگاه ویژه خداوند به شاه پهلوی و حضور نیروی غیب برای نگهبانی از او و ملتش! و چه کنون که داعیه نمایندگی امام غایب دارند و در پنهان سعادت هم کلامیش را دارند .

و این دکان دین و قدرت هر گاه به هم آمده استعداد فراتری برای افسون بافی و توانی نیرومند تر برای فرابخشی انسان زمینی و دور از دسترس قرار دادن او گشته . چه در تاریخ تمدن بشر چه در تاریخ نیمه بیمار خودمان- باید اعتراف کنم من به تمام جزییات تاریخ مشکوکم!- .

پ ن 1: این روزها شاید اینقدر شنیده باشید از انقلاب و نکوهش و تعریف آن که ادامه این نوشته حالتان را خراب کند اما شاید نکته فربهی که گاهی دیده نمی شود در تاریخ کوتاه 30 ساله ما، ثبت تاریخ آثار هنرمندان متعهد و اندیشمند و آوانگارد ماست  . با نگاهی دوباره به تاریخ اشعار شاملو، اخوان، ابتهاج، کدکنی و حتی سیمین بهبهانی و دیگران ، حتی تاریخ کارهای استاد شجریان و غزلیات منتخب او یا فراتر از آن نوع سینمای کارگردانان مولفی چون مخملباف و بیضایی و تقوایی ومهرجویی و...- گرچه سینما به فراخور جنگ تغییراتی کمتر داشت-  میتوان سیرانحرافی حرکتی مردمی  و آن مسخ هویت و وارونه نمایی و بهارزدگی را متوجه شد. که هنرمندان بی پیرایه تر شرایط  را با کلام و تصویر ثبت میکنند.

پ ن 2: بزرگی میگفت از تمام رای دهندگان آری به حکومت اسلامی ایران! اکنون تنها8 میلیون حضور دارند .چه مشتاق چه پشیمان و چه مضنون.  آیت الله خمینی در بهشت زهرا گفتند که ما نباید بار انتخاب اشتباه پدارنمان را بکشیم گرچه این گفته بارها نمایش داده نمی شود اما شاید بد نباشد یک همه پرسی دوباره برای سنجش این سالیان داشته باشیم که نوع حکومت انتخابی و البته نوع دیگر اجرا را به چالش بکشد نسلی تازه تر و تازه نفس تر..(شاید ایده نوجوانانه ای باشد!)

پ ن 3:این نوشته شاید از نگاه ادبیاتی دارای مشکلات بسیار باشد . از نگاه تاریخ و زمان و مصدر  و  و واما توجهتان این نباشد لطفا .

 

به جِدّ می گویی"«خوشا عطشان مردن

  که لب تر کردن از این

گردن نهادن به خفت تسلیم است». شاملو

|+| نوشته شده توسط بابک در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386 | موضوع: سیاسی جات
بالا