
» مهدی خطیبی
» حرکت برمدار صفر درجه مهرداد ترابی
» تخته سیاه پویامحسنی
» اعترافات یک ذهن خطرناک پارسا
» شعر معاصر - هادی رادناصر
» زنانه - الناز انصاری
» فمینا - میترا
» هنوز...گروهی روزنامه نگار
» نشریه نامه
» حنیف مزروعی
» هزینه آزادی آرمین
» اصلاحات زنده است - دلارام اکار
» بوی خاک محمدرضا یزدان پناه
» مرثیه های خاک آرش بهمنی
» گفتمان اصلاحات
» آرمان سرخ ،امیر
» تحقیقات فلسفی رسول نمازی
» هوای تازه آریا
» سیاسی-خبری محسن حقانی
» طبقه دوازدهم،ستاره
» خاک خسته مهشید حیران
» نقاشیهای فرهنگ عاطفی
» میرا بلاگ مریم
» كرمانشاه،عشق من
» سايه
» ميرا
» بند209 سهيل
» و این منم...صفیه
» شیخ حقگو
» آش ايراني مصطفي
» شهروند علي
» تاريكخانه عليرضا
» دگر انديشي ِ كارن
» نيلوفر استاد ملكيان
» مهر 1388
» مرداد 1388
» تیر 1388
» خرداد 1388
» اردیبهشت 1388
» فروردین 1388
» شهریور 1387
» مرداد 1387
» خرداد 1387
» فروردین 1387
» اسفند 1386
» بهمن 1386
» دی 1386
» آذر 1386
» آبان 1386
» مهر 1386
» تیر 1386
» خرداد 1386
» اردیبهشت 1386
» فروردین 1386
» اسفند 1385
» بهمن 1385
» دی 1385
» آذر 1385
» آبان 1385
» مهر 1385
» شهریور 1385
» مرداد 1385
» تیر 1385
» خرداد 1385
» اردیبهشت 1385
» فروردین 1385
» اسفند 1384
» بهمن 1384
» دی 1384
» آذر 1384
» آبان 1384
» مهر 1384
» شهریور 1384
» مرداد 1384
» تیر 1384
» خرداد 1384
تو به آرامی آغاز به مردن ميكنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سركش،
و از چيزهايی كه چشمانت را به درخشش وامیدارند،
و ضربان قلبت را تندتر ميكنند،
دوری كنی . .. .،نرودا
در راستای اینکه آیا میشود روز 13 آبان را روز قدس کنیم و اینکه از نظر ماهوی این اتفاق امکان پذیر هست بحثی ندارم اما بر اساس پرسش تاریخی «امروز روز عاشورا یا که عید قربان است؟» میشود با توجه به ترکیب پارادوکسیکال این پرسش و آیا اینکه تسخیر سفارت امریکا ربطی به بیت المقدس دارد و گودرز و شقایق چه رابطه ای دارند و چرا مارا نمیتوانند از وطن خودمان اخراج کنند میتوان نتیجه گرفت چهارشنبه این هفته با توجه به رهنمود تاریخی امام خمینی که فرمودند «من توی دهن این دولت میزنم»همه همراه اعضای جنبش سبز علوی –اغتشا شگران اقلیتی سابق-با حضورمان مشت محکمی در دهان و چند عضو محترم بعضیها میزنیم و این جنبش را با امید بیشتر و توانی روز افزون تر تداوم می بخشیم . به قول حاج کریم –آبدارچی ما -، ژا داره که بگیم خسته نباشو.....شاید هم جوگیر شدیم و رفتیم پاستور و کاخ ریاست جهموریمان را که اشغال شده پس گرفتیم .این تنها موردی ست که من از موازی سازی حکومتی نه تنها ناراحت نیستم که حمایت هم میکنم .اصلا سی تا جنبش سبز هم راه بندازند .... ضمنا انگار قوه قضاییه اعلام کرده که مسببان اصلی حادثه تسخیر سفارت امریکا همگی دستگیر شده اند و باید غرامت پرداخت کنند . بیرونیها هم قبلا پرداخت کرده اند و باز هم پرداخت خواهند کرد به حول و قوه الهی.
سیا ساکتی و بهزادنبوی
مرحوم اخوان بیتی داشت در رابطه با بردن خر جفتک پران بر روی بام و اینکه دیگر کسی نمی تواند پایینش بیاورد-حتی خود برنده الاغ!- . البته توضیح درباره چرایی بردنش نداده اند اما حکایت ماست این روزها با زندانیان و انفرادیها و اینکه دولت غاصب دهم انگار هیچ برنامه ای برای پایان دادن عقلانی به این ماجرا ندارد و کوری درایتشان از کینه سالیان گذشته است و به فرمایش رهبری اینها در سیاستشان نه درایت دارند و نه دور اندیشی و تنها یک حرکت شطرنج را میتوانند انجام دهند و لاغیر . و کار را به جایی رسانده اند که اب اینقدر گل آلود شده که میراب هم فهمیده و کار به هجو کشیده شده . ملت ترس این دارند که تا اندک زمانی دگر اتهامات کشیده شود به (پوشش جلف، رفتار غیر ورزشی، ) و .....
هر که برده ست این خر جفتک پران را روی بام.....می تواند هم به پائینش بیارد والسلام ..........والسلام
زنی مردانه تر از هرچه مردانند...زنی آزاده و آزاد
برای هنگاه شهیدی نمیتوان چیزی نوشت که هر چه تعریف کنم از بزرگواریشان کا سته ام . خوشحالم برای بیرون آمدنشان که ایشان در زندان نیز آزادند و به قول کیمیایی ...که همه دنیا زندونه.
« ارائه پاره ای از توضیحات »
داستان آن هیزم شکن و ابریق و شیر را که همه میدانیم. پس اگر نامه ای در این روزها داشتید با عنوان « ارائه پاره ای از توضیحات » بدانید ابریق همان بود که این بلا را بر سر مان آورد . و بعید نیست که سر از فرحزاد –کنایه از کهریزک!- در آورید . یعنی درست که نگاه کنید تاجزاده و رمضانزاده و امین زاده و سایر دوستان 100 روز است که دارند پاره ای از توضیحات را ارئه می کنند . تازه هم که نامه پشت نامه است که به دوستان کمپینی میرسد و ایشان را برای ارائه میبرند و مشتری ثابت شده اند . به قول بشوگ «چه دوستای خوبی!» . فقط همه مانده ایم که این برخوردها با آمار 128 ام ایران در میان 132 کشور در نابرابری جنسی ارتباطی دارد یا خیر . ندانسته شرط میبندم که 4 تای اخر حتما از دوستان دیپلماتیک ایرانند یا ربطی به جهان اسلام و خاور میانه و نفت دارند . این واژه تبعیض جنسی قلقلکم میدهد که گوهر خیر اندیش را خاطرم بیاورم در سکانس سوم فیلم دعوت که از روی تخت بلند شد و با تعجب و خشم از واژه تجاوز جنسی می نالید که خود قربانی اش بود و این طنز تلخ جامعه ماست .
سبحانک کنت من الظالمین
گاهی تصویرهایی برای همیشه در حافظه نا خود آگاهمان نقش میبندند که هربار یاد اوریشان لذت دارد . شاید یکی شان را همه دیده باشیم . تصویر دانشجویی در میدان تیان ان من چین ایستاده در مقابل تانکهای ارتشی...."زماني که خود شما، که حکم پدري دارید با مخالفانتان چنان رفتار مي کنید که باعث مي شود که زیردستانتان با آنچنان که همه مي دانند رفتار کنند. و همه از اتفاقاتي که در زندان افتاده است، باخبرند". تصور شیرینی دارد که بدانید در جمع تشریفاتی و هموژنیزه دیدار با رهبری ، دانشجویی نوجوان بی برنامه قبلی برخیزد و کلماتی بگوید که طعم گس انتقاد دارند و پختگی عقلانیت را به رخ دوستانی بکشد که سر براه و مطیع جملات دیکته شده را بیان میکنند . دوست دارم چشمهایم را ببندم و تصورش کنم .بارها و بارها . زمانی که تو یک تنه با سلاح ایمان ایستاده ای در مجلسی که کلمات نیز تعیین شده اند برایت و تو برمیخیزی و در ابتدا کلمه بود ....شجاعت این نابغه ریاضی رشک برانگیز است . راستی جمله بالا را خبر گذاریهای داخلی تغییر داده اند اما از یوتیوب میتوانید کامل ببینیدش و در داشتن این حس شیرین با من شریک شوید .هرچند امیدوارم محمود خان وحیدنیا سرنوشتی مشابه همتای چینی اش یا مهندس موسوی خویینیها نیابد . ....
پ ن 1: مقاله آرش نراقی درباره نسبیت اخلاق با نظریه ولایت فقیه را که موجز و زیباست اینجا بخوانید .
پ ن 2: گاهی در یک روز یا شاید کمتر احساس کنی که چقدر بزرگ شده ای . یعنی چقدر بیشتر از همه روزهای قبل جنبش باد و نوازش باران را احساس میکنی . چقدر دلت برای همه تنگ شده و چقدر ادمی زاده این حجم غمناک تنهاست . دیروز من اندکی بزرگ شدم.
3. راستی رسام هم رفت . من حتی ندیدمش اما از ده تا کار تلویزیونی مورد علاقه ام انگار نیمی اش کار ایشان بود . از محله برو بیا تا چاق و لاغر و خانه سبز و دنیای شیرین دریا و الخ . بیدادیست مرگ......
نويسنده : بابک ایرانی
|
تاريخ : دوشنبه یازدهم آبان 1388 |
شلیک هر گلوله
خشمیست که از تفنگ کم میشود....
سینه ام را آماده کرده ام
تا تو مهربانتر شوی....گروس عبدالملکی
جایی خواندم که کسی در زندانی حسرت شنیدن یک کلمه را بر دل زندانبانان گذاشته بود . با اینکه یادم نیست کدام بزرگ بود اما احترام زیادی برایش قایل بودم. اصلا حالا که فکر میکنم میبینم بیشتر ادمهای خوب ذهنم زندان بوده اند مدتی. انفرادی دیده اند حتی شکنجه شده اند. آنها هم که زندان نرفته اند مدتی در ذهن دیگران حبس مانده اند . نبوی هفتاد ساله است یا کمکی کمتر یا بیشترک . بهارها دیده و چشیده اما یقین دارم که در هیچ خلوتی ذره ای نمی اندیشیده که ممکن است در حکومتی که خود بارها تکه ای از آن بوده در بدترین شرایط این مدت انفرادی بماند و همفکرانش همه تاوان نوعی دیگر خواستن و اندیشیدن را به سنگینی و سختی بدهند .باز هم خواندم سالیان قبل با خودشان عهد بسته اند که تمام زندگی را برای اعتقادشان و ازادی این سرزمین هزینه کنند ...واما دیروزها در سایتی مطلبی خواندم که همان احترام قدیمی و حس نزدیک سراغم آمد...«من به آقای موسوی خیانت نمی کنم». این جمله را آقای نبوی بزرگ در تمام برگه های باز جوییشان نوشته اند و داغ یک همراهی ومماشات را بر دل سخافت و بی مایگی زندانبانان گزارده اند.چیزی در وجودم به اعتقادات ایشان تعظیم میکند...ممنون بزرگواریتانیم که اینگونه امید رادر دلمان زنده تر میدارید.
-اشرف درویشیان,دکتر فاطمی,شریعتی,بابی سانز,آقای طالقانی,ماندلای بزرگ ,ناظم حکمت ووارطان و توماج وخیلی از اسامی بزرگ ذهنم......همه این اسامی زندان بوده اند و خیلیهای دیگر....
چه کودتایی چه کشکی...؟
در این کشور دقیقا کودتای مخملی شده . اقتدار گرایان کاملا درست فهمیده اند . من حاضرم به نمایندگی از همه هفتاد درصدی که خواهان تغییر حکومتند بی هیچ شکنجه و تعریض و تجاوزی اعتراف کنم که اگر درخواست تحول و تغییر مسالمت آمیز حکومت تعریفش کودتای مخملی ست من از جورج سوروس و خاتمی بیشتر پیگیرش هستم . رنگش هم مهم نیست و حتی جنسش...اما متاسفانه تعبیر من این است که طبق تمام تاریخمان ما هیچ کاری را درست انجام نداده ایم و در همین ماههای اخیر هم دوباره کار نا تمامی باقی گذاشتیم که نا تمام ماند و حالا مجبوریم بیست سال بدویم ....البته کودتایی که ما داشته ایم بیشتر کودتای اخلاق بوده است و راستها نشان دادند که هیچ پایبندی و اعتقادی به اخلاق و مولفه های اخلاقی ندارند و تمامی ارزشهای خود تعریف را در این 3 ماه واژگون و نابود کردند.و ااین بیماری را به لایه های مختلف جامعه هم تزریق کرده اند تا آنکه چند سال دیگر از تاک و تاک نشان خبری نمی ماند.کما اینکه این روزها تمامی اخلاقیات زشت و بیشرمانه را به صورت معدلی و نمونه ای در احمدی نژاد میبینیم و هم فکران و همراهانش....
"ضمن تکریم شریعتی که خویش در انتهای عصر سنت میزیست ، ما بر حسینها نمی گرییم و همینطور آنانی که هنوز کیش مرگ پرستی را تقدیس می کنند و طریق هضم و عقلانیت را کنار می نهند تایید نمی کنیم " .
این متن پیامک باباست برای یکی از پیامکهای من . که قرار بود به جای همان پاراگراف مفقود نوشته شود . شاید به قول بابا و یوسا ما هنوز در روزگار هر دم خیالی و آر مانخواهی هستیم و باید تلاش کنیم که زمانی افسوس این ایام را نخوریم . اما خود باباو قابوس بن وشمگیر نیز اذعان دارند که اگر جوانی را به سان پیران خردمند و جهاندیده طی کنیم که دیگر این نامش نیست و ما میشویم ساکنان مدینه فاضله . و نکند روزی غبطه ان خوریم که کاش" می توانستیم" که امروز میشود افسوس "کاش میدانستیم" را کمتر خورد . به قول این همکار شیرین عقل ما "به احترام همه دغدغه ها و نگرانیتان از جا بر میخیزیم".
گریه راه تماشا گرفته....
هادی پیامک داده بود . عادتم شده که حجم ویرانی یک خبر را در چند کلمه دریافت کنم و بعدش آن خبر کم کم در من بزرگ شود اینقدر که از کالبدم بیرون بزند و تا عق نزنم خارج نشود. تمام بچگیهام پر بود از نوا و دستان...از بیداد و ماهور....نیما مان 4 ساله بود که "جان جهان دوش کجا بوده ای" را میخواند. بابا با نوا صفایی میکرد و عمو هم و جماعت ما از هادی و یدی و بهرنگ گرفته تا میرزا و دیگران که حال خوبمان همراه مضرابهای سنتورش بود و لاجرعه سر میکشیدیم معجون اعجاز ش را با شجریان که همیشه و هر سفری تکه ای از خاطراتمان میشدند...جایی مقاله ای کوتاه نوشته بود برای بیماری استاد پایور که "درد تو به جان خسته مان باد..." و این خستگی ِ جانش همراه بود با انزوایی خود خواسته و تمام. اینقدر که غروب را پیامکی روی سرم آوار کند که «مشکاتیان هم رفت...چه بیدادیست مرگ..افسوس! ».
جانم فدای ایران
به تخت طاووس که میرسیدیم از دور انگار صدای گنگ دریا می آمد . صدای همهمه و فریاد...هر چه نزدیک تر میشدیم لرزش دستهام بیشتر میشد . انگار باید باورم می شد که این موج سبز واقعی ست و همهمه هایی که اکنون شفاف شده ست فریاد جنبشی ست که وجود دارد. ....دلم نیامد از روز قدس نگویم و آنهمه فریاد که نمی دانم کجا جایش داده بودم اما خوب بود . پیرزنی دعامان میکرد و همه نگاهها پر امید تر از همیشه بود . سیمرغ عطار پالوده تر و راسخ تر از پیش جریان داشت . اصحاب حکومت وحشتشان را ول داده بودند بیرون که انتظار این رستاخیز سبز را نداشتند . صادقانه بگویم تصورش را هم نداشتم .آقای موسوی در بیانیه زیبای سیزدهم که به قول ستاره انگار آقای خاتمی نوشته باشدش از حضورمان در 22 بهمن گفته بود . انگار تازه روز قدس دارد معنای واقعیش را پیدا میکند و البته 22 بهمنی که چه زشت مصادره شده بود.نیما خان مظاهری که صدای رسایی هم دارد و من معتقدم می توانست به جای کار IT گوینده اخبار یا خواننده هم بشود شیفته شعار "نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران"شده بود و با چه اشتیاقی بارها تکرارش میکرد . «مبارزه گرچه امر مقدسیست اما دایمی نیست، آنچه دایمی ست زندگیست»
پانوشت 1: راستی بعد از چند ماه دوباره یک فیلم خوب -تقریبا البته- در سینما دیدیم. یعنی از دیدنش پشیمان نیستیم. هرگز فریب نام واروژ کریم مسیحی را نخورید و آن فیلم پر تجمل و بچگانه را تحمل نکنید . کریم مسیحی خیال کرده هنوز اینترنت به این کشور نرسیده و سواد مردم هنوز در حد تحصیلات متوسطه است و یک تراژدی مضحک از شاهکار شکسپیر خلق کرده و تنها فایده اش انگار ندادن هزینه فیلمنامه نویس ست که اقتباس شده. انگار فرج الله سلحشور تصمیم بگیرد ارباب حلقه های جکسون را در شهرک غزالی شبیه سازی کند. ادم یاد ان تقلیدهای مزخرف سینمای ژاپن از شاه لیر می افتد که حفره ادبیات کلاسیک را با اینگونه ساخته ها جبران می کنند.غم انگیز اینکه میان فیلم دیدم که علاوه بر انهایی که خوابیده اند یا دارند فحش می دهند بقیه دارند بلند بلند حرف میزنند...انگاز برنامه ماهی صفت امده اند .
بی پولی نعمت الله هم برای کسانی که موسیقی افتخاری دوست دارند و با سریالهای کانال سوم حال میکنند فیلم خوبی ست. یعنی سطح میانی سلیقه جامعه. دیدن کلوزآپهای بهرام رادان و چند صحنه طنز و یک موضوع ساده به نام «نا شکری و ابتلا» تمام ماجرای فیلم است . و مثل تمام سینمای ما یک انتهای نیمه شیرین. بازی رادان هم ادم را یاد گوشه ها یی از علی سنتوری می اندازد.کلا قابل تحمل است که نخواهی سینما را ترک کنی و بروی سیگار بکشی...
اما "کتاب قانون" همانقدر که غافلگیر کننده است حس خوبی هم به ادم میدهد .بازی پرستویی مثل همیشه و البته بازی خارق العاده خانم فریده سپاه منصور در نقش زنان سنتی و عتیقه به باروری فیلم افزوده اند . طبق همان تکیه کلام قدیمی خودم"از دستش ندهید". چون خدا میداند ممکن است چند ماه دیگر فیلم خوبی نباشد. فعلا که سینما در دستان رضویان و شفیع جم و احمد پور مخبر و البه بازگشت پرشکوه محمد رضا گلزار است که ادم یاد سه نخاله لاله زار و فردین می افتد و سینمای فاخر جهموری اسلامی به لاله زار و روزگار وصل خویش بازگشته.خبر خوب انگار حاتمی کیا میخواهد قسمت دوم آژانس شیشه ای را بسازد و ممکن است فیلم جدید رضا کیانیان و رضا عطاران-نیش و عسل- قابل دیدن باشد .
به قول دوستی مگر اینجا فرانسه است که اینقدر سینما برویم. اما برای منی که دوسال است در تحریم صدا و سیما هستم تنها پرده سینما گاهی مرا یاد اختراع سینما توگراف می اندازد و البه تمام خاطرات نوجوانی و سینما گردی. مثل نقش اصلیهای کیمیایی...چه کنیم دیگر؟
پانوشت 2: دوستی با خوشحالی خبر میدهد که وبلاگت فیلتر شده ...چه دیر...چه دور...برتولت برشت جایی نوشته بود که نویسنده ای به خانه رسید و متوجه شد حکومت تمام کتابهای نویسندگان روشنفکر و معترض را در میدان اصلی شهر به آتش کشیده . هراسان تمام کتابهاش را جمع کرد و به میدان برد و در آتش ریخت وبلند با خود گفت:«افسوس بر تو ای بایزید که تورا از مخالفان نیز ندانسته اند که لایق کتابسوزی گردی!!» و های های بگریست و در خلق حالتی خوش حاصل آمد....!!.....نیکا شهرا که بدش بایزید باشد.
انگار بگویی خوش بحال کشوری که زندانیانش دانشجویان و روشنفکران باشند. لطفا به این جمله گیر ندهید همینطور دلم خواست و نوشتم. اما فیلتر شدنم اتفاق خوبی ست . خوشحالم.
البته بعید نیست با خریدن سهام مخابرات توسط سپاه دیگر به فیلتر بلاگها قانع نشوند و تصمیم بگیرند که افراد را فیلتر کنند....راههای زیادی برای کنترل جامعه وجود دارد که سپاه و اطلاعات و بسیج سابق در پی محقق ساختن آن هسند مثلا سازمان اب و فاضلاب را هم بخرند و داروهای روان گردان در آب شهری بریزند تا زمانی که اعتراضات ته نشین شود یا انکه شدت پارازیتهای ارسالی را بیشتر کنند که شبیه فیلمهای تخیلی هالیوود یکهو مردم همه روی زمین بیفتند و دست و پا بزنند-شبیه جزیره دکتر مورو- یا شبیه ورشو در جنگ جهانی دوم به دگر اندیشان یک روبان سبز ببندند که قابل شناسایی باشند و ...پس راههای زیادی وجود دارد.برای دانستن بقیه طرحهای من کافی است تماس بگیرید.ممنون
پاانوشت 3 : این مدت درگیری کاری داشتم و تغییر شغل و تا بیایی از محیط قبلی جدا شوی و خو کنی به دیوارهای اتاق جدیدت زمان میبرد.این را گفتم که خیالتان نبرد که نیستم یا بیخیال شده ام و یا زندانم و یا هر چیز دیگر
.
پانوشت 4:«در بند» بودیم
و برای آن بوسه
تا «انقلاب» هم شده باید پیاده میرفتیم.
به یاد داری؟
وقتی گفتم پیاده ترسیده بودی!!
بعدها دیدی از در بند تا انقلاب
پیاده یک روز هم راه نیست
نويسنده : بابک ایرانی
|
تاريخ : شنبه هجدهم مهر 1388 |